X
تبلیغات
اختلاف شیعه و سنی

 توهین اکبر جباری به فقها و محدثین شیعه

اکبر جباری روز پنج شنبه همزمان با عید غدیر مورخه 2 آبان 1392 در صفحه شخصی خود در فیس بوک پست را گذاشت که در ادامه خواهید خواند. از آنجا که او علاقه مند به دادن نظرات شاذ و گاها زشت و توهین آمیز است و  در گذشته به بزرگان و عالمان مختلف دینی یا سیاسی که برخی احزاب و جریانات داخلی داشتند، یادداشت هایی را در صفحه فیس بوک خود منتشر کرده است.خیلی پست های این فرد در فیس بوک برایم جدی نبود و اکثر اوقات واکنشی نشان نمی دادم. اما این بار  گستاخی را به حدی رساندکه به شخصیت های عالم و متقی که بدون شک جزو زعما و بزرگان شیعه هستند، بی احترامی کرد. مثل شیخ مفیدی که امام زمان (عج) برای او نامه می نویسد و از او تعبیر به برادر با ایمان و دوست رشید می کند.

لذا بنده این بار نتوانستم از کنار این مطلب بی تفاوت بگذرم. در نظری که در ذیل پست مربوطه آوردم چند دلیل بیان کردم، به همراه یک پی نوشت. اما ایشان نظر بنده را در پست خود حذف و  نام کاربری بنده را نیز مسدود(بلاک) کرد.

از طرف دیگر برخورد بعضی از این رفقای ما هم جالب توجه بود. یکی می گفت حالا یکی هم پیدا شده داره  با رویکرد عرفانی و فلسفی خودش تولید فکر می کنه ، با تند روی جلوش رو نگیرید. گفتم : عزیزم ، این مزخرفاتی که این بابا می گه نه نو اندیشیه، نه عرفانی، نه فلسفی . عقل هم چیز شریفیه نزد آدم. این حرفها رو چندصد سال پیش عالمان سنی و ... در مورد آیه تبلیغ و ... گفته اند و بزرگان ما جواب داده اند. یکی دیگه از رفقا گفت : انقدر هم چیزی که گفته عصبانیت نداره؟ گفتم : شریعتی ی آخر سخنرانی هاش میگفت، خدایا به روشنفکران ما تعصب بده، الان ما باید بگیم به این حزب اللهی ها ...

باز این وسط خدا پدر و مادر آقای سید مهدی ناظمی ، ذریه حضرت زهرا را بیامرزد که بعد از اینکه این پست های جباری را در فیس بوک خواند ، یادداشتی متینی منتشر کرد(اینجا بخوانید)، که آن هم خواندنی است.بقیه رفقا حزب اللهی روشنفکر یا پست را لایک کردند و کامنت گذاشتند یا روشنفکر شدند هیچ نگفتند و بدبختی بار اولی هم نیست که این چنین حرفهایی زده می شود.

روزنامه بهار روز چهارشنبه اول آبان یادداشتی با عنوان «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟» از علی‌اصغر غروی منتشر کرد (اینجا حتما بخوانید) کلی علما نسبت به این یادداشت موضع گرفتند(اینجا، اینجا ، اینجا و ...) و سردبیر روزنامه بهار رسما عذر خواهی کرد و روزنامه فعلا منتشر نمیشود .(اینجا) آنوقت این اکبرجباری مخبط با یک لحن زشت همراه با توهین به علمای بزرگ شیعه(که البته این کار را زیاد انجام داده) همان حرف روزنامه بهار را با یک لحن بسیار زشت و توهین آمیز زد. ​​البته یادداشت اصغر غروی نهضت آزادی چی شرافت داره به یادداشت جباری.  حال فرض کنید ، یادداشت این فرد نیز انعکاس پیدا می کرد. بنده قصد داشتم یادداشت جباری رو منتشر کنم ، واقعیت کسی جرات کار کردن نداشت.از بس که اباطیلی که این جباری گفته است ، زشت و قبح شکنانه است.

دوست داشتم همان کلماتی که در نظر نوشتم را منتشر می کردم و اما او دیکتاتور مابانه نظر بنده را حذف کرد. لذا دوباره نظر خود را می نویسم و به اندازه سهم اندک خود مخالفت علیه اینگونه توهین هایی داشته باشم و یک نقد و نظر آزادانه ای بین دوستان شکل بگیرد. لذا تقضا دارم این مطلب رو بازنشر بدید.

، آنچه که بنده آورده ام پاسخی جامع  و کاملی قطعا نیست و این جوابها با توجه به بضاعت اندک نگارنده است که تحصیلات دانشگاهی اش ربطی به این موضوعات ندارد. شاید با تامل و تحقیق بیشتر می شد جواب بهتری داد ولی نظر قبلی خود را تغییراتی بسیار اندک، دوباره نویسی کردم، تا دیگران بخوانند و قضاوت کنند. یادداشت پیش رو با توجه به اتفاقات پیش آمده لحن تند تری نسبت به اصل خود دارد. لطفا هر کسی که فکر می کنید،

یادداشت اکبر جباری :

هو

**

من به مفهوم ولایت و غدیر خم آنگونه که محدثینی مانند «امینی» (صاحب الغدیر) یا متقدمین او مانند «حلی»، «طوسی»، یا «صدوق» و «کلینی» گفته اند و نوشته اند، هیچ باور ندارم. من برای ولایت امیرالمومنین و اهل بیت علیهم السلام مبنایی دیگر دارم که در کتاب اصول فقه فتیانی به تفصیل آن را بیان کرده ام.

آنچه محدثین و فقیهان تاریخی را به خود مشغول ساخته نه حقیقت ولایت و نسبت حضوری با آن، بل اثبات آتوریته خویش است.

این اثبات آتوریته تا جایی پیش میرود که در تفسیر آیات چنان به جعل و مغالطه فرو میغلتند که جز نفسانیت چیزی نمیتوان نامش نهاد.

برای نمونه یکی از این جعلیات و مغالطات را از نظر میگذرانیم:

فی المثل این محدثین در اثبات خلافت امیرالمؤمنین با استناد به آیة 67 سوره مبارکة مائده "یا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك و إن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس إن الله لا يهدي القوم الكافرين"، مدعی هستند که پیامبر حضرت علي(عليه السلام) را به عنوان خليفه و امام و جانشين خود معين كرد و اینگونه استدلال میکنند که، اين آيه، صراحت دارد كه: اي پيامبر! آنچه را كه بر تو نازل شده، بيان كن و اين امري كه امروز -در روز هجدهم ذي الحجه- براي تو دستور داده شده، نه تنها با تمام تلاش تو در طول بيست و سه سال برابري مي‌كند؛ بلكه بالاتر از اين، اگر اين امر امروز محقق نشود، زحمات بيست و سه ساله تو به ثمر نمينشيند و رسالت حق انجام نميشود!

و برای اثبات مدعای خود دوباره ارجاع به احادیث دارند و مدعی میشوند که شأن نزول این آیه در احادیث متعددی برای اثبات حدیث غدیر و خلافت امیرالمومنین علی(ع) است!

یکی از نکاتی که در اینگونه تفاسیر معمولا مورد غفلت قرار میگیرد آن است که برای اثبات خلافت امیرالمؤمنین، استناد به احادیث به جهت منطقی و برهانی سست و مصادره به مطلوب است؛ چرا که اساساً می بایست معرِف اجلی از معرَف باشد. نمیتوان برای تعیین شأن نزول این آیه به احادیثی رجوع کرد که این احادیث از جانب همان مصدر باشد که آیه نیز برای هم او تفسیر شده است.

اما فارغ از این اشکال منطقی، با رجوع به کلام الله بطور آشکار میتوان بنیاد غلط و سست تاریخ گرایان را مشاهده نمود. سورة مبارکة مائده از جمله سوره هایی است که در اواخر عمر شریف حضرت رسول بر ایشان نازل شده است. این سوره بیشترین احکام را در خود جا داده است و با آیه ای در باب "وفای به عقود" آغاز میشود.

 

چنانکه در آیات دیده میشود، ابتدا مجموعه ای از احکام تشریعی بیان میشود و پس از بیان این احکام، خداوند میفرماید که امروز دین را برای تان کامل کردم. باتوجه به اینکه این سوره نیز در واپسین روزهای حیات پیامبر اکرم(ص) نازل شده است، واضح است که با بیان این احکام، دین را کامل شده فرض کرد.

منبع : https://www.facebook.com/jabbariakbar/posts/414672841991873

نظری که حذف شد از بنده(محمد امین نوروزی) :

اولا : همانطور که گفتی، سوره مائده در اواخر عمر پیامبر نازل شده است و پیامبر از همان ابتدای رسالت خود احکام خدا را ابلاغ می کرده است. لذا اگر آیه تبلیغ به پیامبر گوشزد می کند که احکام الهی را بیان کند و از خطرات احتمالى مردم نگاه مى دارد، همان ابتدای رسالتش که در میان مردم کافر مکه بود،باید چنین آیه ای نازل شود ، نه در پایان عمر ایشان که اکثر وظایف خود را به خصوص در حوزه ارائه احکام دین به بهترین شکل ممکن انجام داده است؟

دوما : پیامبر همواره احکام دین را با توجه به نیازها و ضرورت هایی که پیش می آمد بیان می کرد. و باز احکامی هست که مبتلا به مردم آن زمان نبوده است ، اما در زمان ائمه هدی مطرح شده است و امام به عنوان حافظ و بسط دهنده تعالیم حضرت رسول (ص) احکام و مسائل مستحدثه ای را بیان کرده اند که در زمان پیامبر نبوده است. لذا اینگونه نبوده استکه همه احکام را پیامبر گفته باشد . لذا با قبول چنین مطلبی اگر کمان کنیم چون همه احکام بیان شد ، پس دین کامل شد، رویکرد باطلی است چرا که برخی از احکام بعد از پیامبر بیان شد. با اندکی تامل می توان فهمید ابلاغ امر واجب تری در میان است.

سوما : بسیاری از احکام الهی بود که پیامبر از همان ابتدا آن را ابلاغ می کردند و خود بدان پایبند بودند. چه ضرورتی است پیامبری که این همه سختی و زحمات بسیار سنگین تر و سخت تر کشیده است نسبت به احکام الهی که در سوره مائده آمده است ، با لحن منحصر به فرد آیه تبلیغ اینگونه مورد خطاب و دستور قرار بگیرد که اگر انجام ندهد رسالتش را انجام نداده است.

چه حکم الهی هست که اگر پیامبر انجام ندهد ، مساوی است با انجام ندادن رسالتش؟ آن امری که پیامبر باید ابلاغ کند ، باید امری بسیار سنگین و مهم باشد که همطراز و هم پایه رسالتش باشد.

چهارما :  آیا برای پیامبری که برای گسترش اسلام جانفشانی ها، ایثار و فداکاریهای فراوان کرده است ، برای ابلاغ احکام مطرح در سوره مائده مثل وفای به عقود و ... کلام واللهُ يَعصِمُكَ مِنَ النَّاسِ بیاید؟ پیامبر که برای امور بسیار مهم تر و خطیر از ابلاغ احکامی مثل وفای به عقود و ... از خود رشادت و شجاعت به خرج داده است ولی هیچگاه خداوند متعال او را اینگونه خطاب قرار نداده  که وعده دهد که او را از شرّ مردمان محافظت خواهد کرد. بلکه بالعکس ایاتی در قرآن است که پیامبر را نهی می کند از زحمت و سختی های زیادی که بابت هدایت مردم می کشد. پس باید با اندکی تعقل بفهمیم مسئله ای که قرار است پیامبر ابلاغ کند بسیار مهم تر و خطیر تر و مشکل تر از کارهایی است که در طول رسالت خود تا به اواخر عمر شریفش انجام داده است.

پنجما : آیا با تمام بیان احکام الهی مثل وفای به عقود و ... دین تکمیل می شود ولی مسئله مهمی که بحث  جانشینی و زعامت بعد از پیامبر است ، هنوز در جایی از قرآن مطرح نمی شود؟ ابلاغ ولایت حضرت علی (ع) امری مهم تر است یا ابلاغ احکام الهی مثل وفاعی به عقود و هرچه که در سوره مائده مطرح است؟

ششما : در بسیاری از سوره های قرآن داریم که موضوعات مختلف مطرح شده است. قرآن یک کتاب کلاسیک یا دایره المعارف فصل بندی شده موضوعی نیست. بسیاری از سوره های قرآن هستند که موضوعی در آن مطرح می شود و بعد موضوع دیگری بیان می شود. به طور مثال در سوره احزاب بیشتر صحبت از زنان پیامبر است که یکباره آیه تطهیر در آن میان بیان می شود. انشالله که شما دیگر معتقد هستید آیه تطهیر در خصوص پنج تن آل عباست و ربطی به زنان پیامبر ندارد؟

هفتما : خاک بر دهانم ، اما گمان کنیم ، این حرفی که شما می زنید درست باشد ، محدثین و فقیهان تاریخی  که شما نام بردید ، همانگونه که گفتید:" اثبات آتوریته تا جایی پیش میرود که در تفسیر آیات چنان به جعل و مغالطه فرو میغلتند که جز نفسانیت چیزی نمیتوان نامش نهاد."

برخی از محدثین ، مفسیرن و مورخین پیروان مکتب خلفا مانند فخر رازی در تفسیر کبیر جلد 11، ذیل آیه 67سوره مائده ماجرای شان نزول آیه تبلیغ را مربوط به واقعه غدیر می داند. آیا علمای عامه در این آتوریته بزرگان شیعه شریک بودند؟

پ ن : به نظر بیش از همه شما در نفسانیت و منیت فرو رفتی  و به جعل و مغالطه رو آورده ای. در برخی از یادداشت های گذاشته نیز همان ابتدا به اسم چند نفر عالم بزرگ را ردیف میکنی سپش شروع به توهین و استهزاء کردن آنها می کنی و شعرها و داستان های خود ت را می گویی.به نظر بیشتر اهل شانتاژ و هوچی گری هستی، تا حرف منطقی و مستدل زدن،بیشتر علاقه مندی جلب توجه کنی، بنده نیز سعی میکنم شرایط را برای جلب توجه ات فراهم کنم. اصلا گیرم هم که شعرها و داستان هایی که میگویی درست باشد و این همه بزرگان ما اشتباه فهمیدند و تو درست فهمیده ای . باریکلا . بنده در مشی و منش بسیاری از بزرگان دیده ام که اگر هم بخواهند کلام بزرگی را نقد کنند ، اسمی نمی برند،چون ممکن است که پنداشته شود خود را در مقام برابری قرار داده اند. لذا حرف خود را می زنند، اما مثل اینکه کلا عاشق چنین کاری هستی. سعی کن حرفت را با دلیل و برهان  بزنی، مهم نظره که بیان بشه، آنهم به شیوه محترمانه و عالمانه، نه همراه با نیش و کنایه و توهین. حالا اینطوری نفست حال نمیاد و گنده بودنت معلوم نمیشه ،اسم بزرگان را می آوری با احترام یاد کن. حداقل با احترام هم یاد نمیکنی ، بی احترامی نکن. تو ی ادعای اکبر پوک هستی. موفق باشی


تفسیر آیه تبلیغ

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 0:39  توسط محمد امین  | 

مولی در حدیث غدیر به معنای ولی و سرپرست است یا دوست ؟


ماجرای غدیر خم از اتفاقات متواتر و قطعی بین تمامی مسلمانان با هر گرایش و مکتبی است و خاصه(شیعه) و عامه(سنی) پیرامون وقوع آن اتفاق دارند و هیچ شکی در اصل ماجرا وجود ندارد. اما نکته ای که معمولا به عنوان اختلاف دیدگاه بین اهل مکتب خلفا با شیعه اتفاق می افتد ، این است که شیعیان از این ماجرا دلیلی محکم برای اثبات ولایت و امامت امیرالمومنین حضرت علی (ع) بعد از پیامبر اکرم (ص) می دانند ، اما پیروان مکتب خلفا این ماجرا را تنها معطوف به ابراز محبت و دوستی پیامبر اکرم(ص) به حضرت علی (ع) می دانند. در واقع آنان از حدیث غدیر که پیامبر فرمود : من کنتم مولا فهذا علی مولا . هر که من مولای او هستم ، علی مولای اوست .کلمه مولی را حمل بر معنای دوست می کنند و حدیث را اینگونه استنباط می کنند که هر که من دوست او هستم، علی دوست اوست. و هیچوقت کلمه مولی را به معنای سرپرست، جانشین و خلفیه بر حق پیامبر معنا نمی کنند.

مرحوم علاّمه اميني رضوان الله تعالی علیه در كتاب شريف «الغدير» حدود 27 معنا براي كلمه «مولي» ذكر كرده است.

1-رب (پروردگار)، 2- عمو، 3- عموزاده، 4- فرزند پسر، 5- پسر خواهر، 6-آزادكننده برده، 7- برده آزادشده، 8- برده، 9- مالك، 10- پيرو، 11- نعمت‌گيرنده، 12-شريك، 13- هم‌قسم، 14- همراه، 15- همسايه، 16- مهمان، 17-داماد، 18- خويشاوندان نزديك، 19- ولی نعمت، 20- هم‌پيمان، 21- ولی(سرپرست)، 22-الاولی بالشیئ(سزاوارتر به امور)، 23- سیّد (معنای آزادكننده برده)، 24- محب(دوستدار) 25- ياور، 26- تصرف‌كننده در امور، 27- متولی امور. (الغدير، ج1، ص362 )

با اندکی تامل در مطابقت معانی 27گانه کلمه مولی با حديث غدير درمی‌يابيم كه برخی از معانی فوق حتی بدون بررسی قرینه ها قابل مطابقت با معنای حديث نيستند . به طور مثال هیچوقت نمی توانیم بگوییم ، هر که من عموی او هستم، علی عموی اوست.اگر کسی بخواهد برخی معنای را بکار ببرد،قطعا مستلزم کفر،نادانی و دروغ  بستن به پیامبر خداست.

اما در معانی مختلف کلمه مولی می توان گفت معنای حقيقی واژه مولی غير از اولی به شیء (سزاوارتر به امور) نيست و اولویت و سزاوارتر بودن در همه معانی ديگر لحاظ شده است. در واقع مولی تنها يك معنی دارد و آن اولی به شیء(سزاوارتر به امری) است و اين اولويت، بسته به موارد كاربردش تغيير می‌كند. وقتی در زبان عرب ، مولی به معنای عمویا خواهرزاده یا داماد یا ... استفاده میشود ، این نسبت ها را سزاواتر به امری قرار میدهد. و به نوعی حق اولویت و متولی بودن برای آن  قائل است. علامه امینی در الغدیر از مفسران و دانشمندان بزرگ لغت عرب موارد فراوانی را نقل کرده اند که کلمه مولی را به معنی متولی امر گرفته اند.

در همه زبان ها هم داریم که یک کلمه مشترک به چند معنی مختلف حمل می شود. به طور مثال در زبان فارسی کلمه شیر را به سه معنای مختلف می توان حمل کرد. اول شیر به معنای مایع نوشیدنی و خوردنی. دوم شیر به معنای حیوان درنده ، سوم شیر به معنای شیرآلات بهداشتی که در سرویس های بهداشتی و آشپزخانه و ... استفاده می شود.

حال اگر کسی کلمه شیر را استفاده کند، برای اینکه بفهیم استفاده کننده از کلام کدام یک از این سه وجه شیر مد نظرش بوده است ، معمولا به علامت و نشانه ای که دلیلی باشد برای پی بردن به مفهوم اصلی توجه می کنیم که قرینه نام میگیرد. برای مثال وقتی بگوییم : شیر می خورم. از قرینه کلامی می خورم متوجه میشویم منظور هیچوقت شیر درنده نیست، شاید او ما را بخورد ولی ما هیچوقت نمی توانیم او را بخوریم، و همچنین یر آلات بهداشتی نیز منظور نیست و میگوییم قطعا شیر خوردنی مد نظر است.

آن یکی شیر است اندر بادیه

               آن دگر شیر است اندربادیه

آن یکی شیراست کآدم می‌خورد

          وآن دگر شیر است کآدم می‌خورد

پس در کلمه هایی که معنای متفاوتت و متعددی دارد همواره قرینه های کلامی، مکانی و ...  مخاطب را حمل به معنای مورد نظر گوینده کلام رهنمون میکند. اما همانطور که گفته شد معنایی که پیروان مکتب خلفا بدان پایفشاری دارند، معنای دوست است که با بررسی قرینه های مختلفی که از واقعه غدیر می توان استفاده کرد، ببنیم آیا واقعا مد نظر پیامبراکرم (ص) معنای دوست می باشد.

قرینه های کلمه مولی به معنای متولی و سرپرست

پیامبر چرا باید در چنین زمان و مکانی همه مسلمین را گرد هم جمع آوری کند، آنهایی که حتی مسیرشان با پیامبر برای برگشت از مکه یکی نباشد را همراه خود کند تا چه مسئلی را بدان گوشزد کند؟ آیا مسلمانان نمی دانستند حضرت امیر دوست و بهترین یاور پیامبر است؟ آیا عقل انسان منصف قبول میکند پیامبر جمعیت بیش از صدهزار نفری مسلمان آن را موقع را در یک بیابان بی آب و علف ، در گرمای تند و سوزان گرد هم آورد.سوزش آفتابی که مردم چیزی به زحمت پیدا میکردند تا زیر پا و روی سرشان بگیرند، که انقدر گرما شدید و نفس گیر بود. در چنین شرایطی آب و هوایی و مکانی سختی پیامبر حرفی را بزندکه همه بدان آگاه هستند؟

چرا پیامبر در همان مکه و در هنگام اعمال حج مثل سخنرانی های فراوانی که از ایشان نقل شده است ، این مسئله را نگفتند که حال بخواهند وسط بیابان بگویند؟ آیا غیر از این است که پیامبر با انتخاب این زمان و مکان کاملا مجزا و متفاوت مسئله را جداگانه بازگو کنند ، که زمان و مکان مخصوص به خودش را  داشته باشد تا با دیگر اتفاقات و دستورات ایشان هم راستا گرفته نشود؟ آنوقت این همه متمایز سازی را پیامبر انجام بدهد که یک حرف بدیهی که تمام مسلمانان آن را می دانستند بزند؟

کیست از مسلمان که بگوید محبت و ارادت پیامبر اکرم (ص) نسبت به امیرالمومنین و بالعکس یک رابطه نامشخص است که حال پیامبر بخواهد در چنین شرایط سختی آن را به مردم گوشزد کند. آنانی که معنای مولی در حدیث غدیر را به دوست حمل میکنند ، مثل این است که بگویند مسلمانان آن زمان نمی دانستند که امیر المومنین چه نسبتی به پیامبر دارد. آیا مسلمانان نمی دانستد حضرت علی از کودکی همراه و تربیت شده ایشان می باشند. آیا برای عربی که به قوم و عشیره بسیار افتخار و مباهات میکند و برایش رابطه های اینچنین مهم است  نمی دانستند علی پسر عمو پیامبر می باشد؟ آیا نمی داستند علی داماد پیامبر است؟آیا نمی دانستند پیامبر حضرت علی را به عنوان برادر دینی اختصاصی خود اختیار کرد؟ آیا فهم این مسئله برای مسلمانان سخت است که کسی چنین نزدیکی و غرابتی با پیامبر دارد قطعا دوست و یاور او نیز هست؟

طبق نقل های متعدد تاریخی حتی غیر مسلمانان شهر های دیگه هم آوازه رشادت ها و ایثار گری های  حضرت علی را برای اسلام و پیامبر اکرم(ص) شنیده بودند، چطور مسلمانان از این امور نا آگاه بودند که پیامبر بخواهد تازه به آنها بگوید که  علی را دوست بدارند.

آیا مسلمانان نمی دانستند علی اولین فردی است که اسلام آورد، آیا مسلمانان نمی دانستند حضرت علی کسی که در لیله المبیت جای پیغمبر خوابید و خود را در خطر مرگ قرار داد تا پیامبر از مکه به مدینه حجرت کند یا آیا مسلمانان نمی دانستند که حضرت علی در جنگ بدر چه رشادت ها و شهامت هایی از خود به خرج داد که مقام او بیان شد ، لافتی الا علی ، لا سیف الا ذوالفقار ؟ آیا مسلمانان نمی دانستند حضرت علی کسی است که در جنگ خیبر پیامبر فرمود پرچم را به دست کسی میدهم که خدا و پیامبرش او را دوست و او نیز و پرچم را به دست علی داد و او قلعه خیبر که 70مرد جنگی آن را جابجا می کردند، از جا کند تا فتحی برای مسلمانان انجام شد؟

آیا مسلمانان نمی دانستند حضرت علی کسی است که در جنگ احزاب با عمربن العبدود جنگید که هیچکس یارای جنگیدن با او را نداشت، وقتی که پیامبر فرمود  :ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین و هزاران فضلیت دیگر که جای اینجا نیست، آیا مسلمانان هیچ یک از این فضائل برای حضرت علی را ندیده و نشنیده بودند؟ فضائل و مناقب امیر المومنین بعد از 1400سال به حدی است که حتی غیر مسمانان نیز بدان اقرار دارند و افضل صحابه رسول خدا را ایشان معرفی می کنند، آنوقت مردم مسلمان آن زمان که با اسلام و پیامبر مانوس بودند ، نمی دانستند که حضرت امیر چه جایگاه نزدیک به پیامبر دارد؟

قرینه کلامی دیگر این است که پیامبر قبل از آنیکه حدیث من کنتم مولا و فهذا علی مولاه را بفرمایید از جمعیت حاضر با این جمله شهادت گرفتند:  

   الست اولی بكم من انفسكم؟

آیا من نسبت به شما مسلمانان از خود شما به شما اولی و سزوار تر نیستم؟

و همه مسلمانان نیز فرمایش پیامبر را تصدیق کردند. چرا پیامبر چنین شهادتی را باید قبل از گفتن حدیث غدیر بگیرد؟ خوب چنین فرمایشی مصداق آیه شریفه 6 سوره احزاب است که می فرماید :

النبی اولی بالمومنین من انفسهم

پیغمبر خدا (ص) از خود مسلمانان اولی است که در کارشان تصرف و دخالت کند

در آیه به صراحت بحث اولی و سزاوار بودن پیامبر مطرح می شود و این مسئله اختصاص هم نخورده است و شمول کلی دارد. در واقع زعامت و برتری پیامبر در ابعاد مختلف برای مسلمانان واقعی است. لذا ایشان سزوار تر از هر کسی برای بیان ابلاغ دستوری است و دیگر مسلمانان نیز باید از آن تبعیت کنند.

حال وقتی چنین کلامی درست قرینه و بلافاصله قبل از حدیث غدیر می آید ، باید همان معنایی که در الست اولی بكم من انفسكم ، مستفاد می شود که معنی ولی و سرپرست و سزاواتر بودن به دیگر مومنین را داراست به کلام بعدی که حدیث غدیر باشد نسبت داد.

همه می دانیم که ماجرای غدیر سه روز به طول انجامید برای آنکه بیش از 100 هزار نفر مسلمانی که در آنجا قرار داشتند، لذا قرینه دیگر اینکه هیچوقت نمی توان حدیث غدیر را به معنای دوست گرفت چرا که اگر معنای دوست مد نظر پیامبر بود دیگر اینکه از مردمان بخواهد که با حضرت علی را خطاب به امیرالمومنین کنند و بعد با او بیعت کند،حتی زنان، کاملا بی معنی و عبث می شود.در پایان لازم است بیان شود که علامه امینی در کتاب الغدیر 20 قرینه برای کلمه مولی در حدیث غدیر با توضیحات و تفصیلات مبسوط گرد آوری کرده است که علاقه مندان می توانند بدان رجوع کنند.

مطالب مرتبط :

بررسی معنای «مولی» در حديث غدير

آیه تبلیغ


ماجراي غدير خم از زبان اهل سنت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 19:15  توسط محمد امین  | 

آیا بوسیدن ضریح شرک است؟

یکی از اشکلاتی که اخیرا توسط وهابیت به مذهب حقه شیعه اثنی عشریه گرفته می شود ، این است زیارت، متمسک شدن، متبرک شدن و  بوسیدن ضریح های اولیاء خدا از جمله ائمه معصومین را شرک می دانند. در پاسخ به این شبهه باید نکات زیر توجه داشت :

نکته ی اول : تمام زائران چنین مشاهد متبرکه ای خود ضریح مستقلا برایشان ارزش ندارد و ارزش ضریح و جایگاهی که در آن ابراز ارادت علاقه می کنند، به مشتی آهن ، سنگ، خاک و چوب نیست ، بلکه شرافت اشیاء و وسایل به واسطه افراد بزگواری است که در آنجا قرار دارند.

شرف المکان ، بالمکین. ارزش و شرافت و اعتبار یک جایگاه به فردی است که در آنجا قرار دارد. لذا اگر کسی ضریحی یا سنگ جایگاه مقدسی را می بوسد به واسطه شرافتی که از فرد صاحب بقعه دارد می باشد. به نوعی رفتار حسی و عاطفی خود را برای اولیاء زیارت شده اینگونه نشان میدهد.

نکته ی دوم : که افراد زیارت کننده اینگونه رفتارها را کاملا فطری و دلی انجام می دهند. یعنی اینگونه نیست که در دستور زیارت وارد شده باشد که حتما شبکه های ضریح گرفته شود یا بوسیده شود و ... این مدل رفتارها کاملا جنبه ذوقی و عاطفی از باطن فرد زیارت کننده دارد. در واقع اینگونه رفتارها از تمامی انسان ها با در نظر گرفتن تفاوت دینی ، اعتقادی و ارزشی همراه در کنار مزار عزیزانشان چنین رفتارهایی را انجام میدهند و اختصاص به مسلمانان یا شیعیان ندارد.

به طور مثال وقتی  مادری را دیدیم کنار قبر فرزند اش که بسیار او را دوست می دارد ، سنگ قبر را بوسید و آن را نوازش کرد و شروع به گریه و زاری کرد، هیچوقت نمیگوییم به خود سنگ محبت کرد. بلکه یک رفتار عاطفی از طرف مادر است که احساسات خود را نسبت به فرزند خود نشان دهد.

نکته ی سوم : زیارت کنندگان با رفتارهای فطری به نوعی احساس نزدیکی و آرامش با فرد زیارت کننده می رسند. مثلا کسی که زیارت حضرت رضا می رود و شروع به گریه ، بوسیدن سنگ و ضریح حرم مطهر می کند به حس آرامش و جلا پیدا کردن روح  و روانش می رسد. این رسیدن به آرامش و تخیله شدن احساسات به خاطر جایگاه مقدس و عنایات معنوی و باطنی حضرت می باشد.

در قرآن آیه ای داریم که با تامل در آن میتوانیم دست بیابیم نه تنها بوسیدن و متبرک شدن به ضریح معصومین نه تنها شرک نمی باشد ، بلکه نشانه ای از ایمان است.

وَ قَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ ءَايَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ ءَالُ مُوسىَ‏ وَ ءَالُ هَرُونَ تحَْمِلُهُ الْمَلَئكَةُ  إِنَّ فىِ ذَالِكَ لاََيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ(248/بقره)

و نيز به ايشان گفت نشانه پادشاهى وى اين است كه صندوق معروف دوباره به شما بر مى‏گردد تا آرامشى از پروردگارتان باشد و باقى مانده‏اى از آنچه خدا به خاندان موسى و هارون داده بود در آن است فرشتگان آن را حمل مى‏كنند كه در اين نشانه براى شما عبرتى هست اگر ايمان داشته باشيد (248)

آیه به صراحت بیان میدارد که تابوت قوم بنی اسرائیل با اینکه تخت چوبی بیش نیست، وسیله ای برای آرامش روانی در سایه ایمان می شود. حال ببینیم تابوت چیست.

تابوت يا صندوق عهد چه بود؟

" تابوت" در لغت به معنى صندوقى است كه از چوب مى‏سازند و اينكه مى‏بينيم به صندوق نقل و انتقال جنازه‏ها تابوت مى‏گويند به همين مناسبت است، اما بايد توجه داشت كه معنى اصلى تابوت اختصاصى به مردگان ندارد بلكه هر گونه صندوق چوبى را شامل مى‏شود.

در باره اين كه تابوت بنى اسرائيل و به عبارت ديگر" صندوق عهد" چه بوده و به دست چه كسى ساخته شد و محتويات آن را چه چيز تشكيل مى‏داد در روايات و تفاسير ما و همچنين در كتب" عهد قديم" (تورات) سخن بسيار است و از همه روشن‏تر چيزى است كه در احاديث اهل بيت ع و گفته‏هاى بعضى از مفسران مانند ابن عباس آمده است و آن اينكه:" تابوت" همان صندوقى بود كه مادر موسى او را در آن گذاشت و به دريا افكند و هنگامى كه به وسيله عمال فرعون از دريا گرفته شد و موسى را از آن بيرون آوردند هم چنان در دستگاه فرعون نگهدارى مى‏شد و سپس به دست بنى اسرائيل افتاد، بنى اسرائيل اين صندوق خاطره‏انگيز را محترم مى‏شمردند و به آن تبرك مى‏جستند.

موسى در واپسين روزهاى عمر خود الواح مقدس را كه احكام خدا بر آن نوشته شده بود به ضميمه زره خود و يادگارهاى ديگرى در آن نهاد، و به وصى خويش" يوشع بن نون" سپرد و به اين ترتيب اهميت اين صندوق در نظر بنى اسرائيل بيشتر شده و لذا در جنگهايى كه ميان آنان و دشمنان واقع مى‏شد آن را با خود مى‏بردند، و اثر روانى و معنوى خاصى در آنها مى‏گذارد، و لذا گفته‏اند تا هنگامى كه اين صندوق خاطره‏انگيز با آن محتويات مقدس در ميانشان بود، با سربلندى زندگى مى‏كردند، ولى تدريجا مبانى دينى آنها ضعيف شد و دشمنان بر آنها چيره شدند و آن صندوق را از آنها گرفتند، اما" اشموئيل" طبق آيات مورد بحث به آنها وعده داد كه به زودى صندوق عهد، به عنوان يك نشانه بر صدق گفتار او به آنها باز خواهد گشت.

از جمله" فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى‏ وَ آلُ هارُونَ" بر مى‏آيد كه اولا صندوق عهد، همان طور كه گفتيم محتوياتى داشت كه جمعيت بنى اسرائيل را آرامش مى‏بخشيد و در حوادث گوناگون نفوذ معنوى و اثر روانى در آنها داشت" فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ" و ثانيا قسمتى از يادگارهاى خاندان موسى و خاندان هارون نيز بعدها به محتويات آن افزوده شده بود.

بايد توجه داشت كه" سكينة" از ماده" سكون" به معنى آرامش است و  منظور از آن در اينجا آرامش دل و جان مى‏باشد.( تفسير نمونه، ج‏2، ص: 240-241)

وقتی که تابوت که در کودکی حضرت موسی در آن قرار داده شد، به نص صریح آیه قرآن وسیله رسیدن به آرامش قلب و قرار گرفتن دل و نداشتن اضطراب باطنى می شود. آیا قبور مطهر پیامبر اکرم و ائمه معصومین کمتر از تابوت حضرت موسی است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 13:33  توسط محمد امین  | 

این مطلبی است که نیاز به سند ندارد، چرا که مبتنی برا واضحات قرآن و تاریخ می باشد. عنوان مطلب را غصب فدک انتخاب کردم، در حالی که برای جریان فدک کوتاه اشاره ای می شود، ولی برای اهل معرفت و کنایه لطایف بسیاری در این مطلب برای اثبات غصب فدک وجود دارد ، فقط کمی نیاز به تامل بیشتر دارد. شاید بهتر باشد که همیشه همه حرفها را به راحتی بیان نکنیم تا برای رسیدن به حقیقت کمی تفکر و کشف معنا و مفهوم ، از طرف خواننده صورت بگیرد.

 ****

نقل شده كه دو نفر از شيعيان در گذرگاهي از بغداد به مجلس بزرگي رسيدند.پرسيدند اين مجلس متعلّق به  كيست؟

گفتند مجلس درس امام اعظم ابوحنيفه است .

راوي حكايت مي گويد رفيق من كه اسمش فضل بن حسن بود و مردي متعصّب در مذهب شيعه و در عين حال آدمي بحّاث و با اطلاع از مباني مذهب بود ، گفت من مي روم و با اين مرد مباحثه مي كنم و تا او را ملزم و مجاب نكنم از اين مكان نمي روم.

گفتم اين عالم بزرگي است و از عهدۀ بحث با او بر نمي آيي .

گفت من معتقد به مذهب حقم و حق مغلوب نمي شود .

وارد مجلس شديم و نشستيم و در يك فرصت مناسب، فضل از جا برخاست و گفت ايها العالم من برادري دارم كه رافضي است ( يعني شيعه است) و من هر چه مي خواهم به او بفهمانم كه ابوبكر بعد از پيامبر اكرم ، افضل امّت و خليفۀ به حق بوده قبول نمي كند و مي گويد علي بن ابيطالب ، افضل و خليفۀ به حق است . شما يك دليل قاطعي به من ياد بدهيد كه به او بفهمانم و او را به راه راست بياورم .

ابوحنيفه گفت به برادرت بگو بهترين و روشن ترين دليل اين است كه پيامبر اكرم همواره در ميدان هاي جنگ ، آن دو بزرگوار ! ( ابوبكر و عمر) را كنار خود مي نشاند و علي را مقابل نيزه و شمشير دشمن مي فرستاد و اين نشان مي دهد كه آن دو نفر ، محبوب پيامبر بوده اند و چون آن حضرت مي خواسته كه آن ها بعد از خودش جانشين باشند آنها را حفظ مي كرد و چون علي را دوست نمي داشت طردش مي كرد و به ميدان مي فرستاد تا كشته شود و اين بهترين دليل بر افضليت ابوبكر و عمر است !

فضل گفت بله من اين را به برادرم مي گويم ولي او از قرآن به من جواب مي دهد كه خداوند فرموده است: « خداوند ، مجاهدين را بر قاعدين و نشستگان برتري داده و اجري بزرگ براي آنان آماده است» و به حكم اين آيه ، علي چون مجاهد بوده افضل از ابوبكر وعمراست كه قاعد بوده اند .

ابوحنيفه گفت به او بگو از اين بهتر مي خواهي كه ابوبكر و عمر قبرشان كنار قبر پيامبر و چسبيده به قبر آن حضرت است در حالي كه قبر علي از قبر پيامبر دور افتاده و در عراق است .

فضل گفت بله اين را هم به برادرم مي گويم امّا او مي گويد آن ها غاصبانه در كنار پيامبر اكرم دفن شده اند براي اين كه خداوند فرموده است « اي مؤمنان بدون اذن و اجازۀ پيامبر ، داخل خانه اش نشويد...»  و مي دانيم كه رسول اكرم در خانۀ خودش دفن شده و آن دو نفر بدون اذن در خانۀ آن حضرت دفن شده اند و محل دفن ايشان غصبي است .

ابوحنيفه كه از اين گفتگو سخت ناراحت شده بود تأمّلي كرد و سپس با لحني تند گفت به اين برادر خبيثت بگو آنها غاصبانه در خانة پيامبر دفن نشده اند بلكه عايشه و حفصه كه دختران آن دو بزرگوار و همسران پيامبر بودند و ازپيامبر مهريه طلبكار بودند، پدرانشان را در مهرية خودشان دفن كردند .

فضل گفت بله من اين مطلب را هم به برادرم گفته ام ولي او باز آيه اي براي من مي خواند و مي گويد پيامبر صلي الله عليه و آله به همسرانش بدهكار نبوده براي اينكه خداوند فرموده است « اي پيامبر ما همسران تو را كه مهرشان را پرداخته اي براي تو حلال كرديم» طبق اين آيه ، پيامبر اكرم مهريۀ زن هايش را داده بود و وقتي كه از دنيا رفت به زن هايش بدهكار نبوده است .

ابوحنيفه اندكي تأمّل كرد و گفت به اين برادرت بگو درست است كه همسران پيامبر، مهريّه طلبكار نبوده اند اما سهم الارث كه از ماتَرَك پيامبر داشته اند و ماتَرَك  (يعني آنچه پيامبر اكرم بعد از مرگش از خود باقي گذاشته ) نيز همين خانه اش بوده و شرعاً سهمي هم از آن خانه به همسرانش مي رسد و چون عايشه و حفصه وارث پيامبر بوده اند پدرانشان را در سهم الارث خودشان دفن كرده اند و بنابراين غصبي در كار نبوده است .

فضل گفت بله من اين را هم به برادرم گفته ام ولي او مي گويد شما آقايان سنّي ها مگرنمي گوييد كه پيامبر ارث نمي گذارد و خودتان حديث نقل مي كنيد كه پيامبر اكرم فرموده است « ما پيامبران اصلاً ارث نمي گذاريم و هر چه از ما باقي مانده صدقه است» پس طبق گفتة خودتان عايشه و حفصه سهم الارث نداشته‌اند . به همان دليلي كه شما حضرت فاطمه را از فدك محروم كرديد و گفتيد پيامبر ارث نمي گذارد آن دو همسر نيز نبايد ارث ببرند . آيا دختر از پدر ارث نمي برد اما همسر از شوهر ارث مي برد ؟!

حالا بر فرض بپذيريم كه آنها سهم الارث داشته اند ، مگر نه اين است كه ميّت اگر فرزند داشته باشد ، سهم الارث زوجه اش يك هشتم ماتَرَك مي شود ، در اين جا تمام ماتَرَك پيامبر اكرم يك حجره (اتاق) بوده كه وقتي آن تقسيم بر هشت شود يك قسمت از آن هشت قسمت تقسيم مي شود ميان همسران پيامبر اكرم كه نُه نفر بوده اند و در نتيجه سهم هر يك از عايشه و حفصه به قدر يك وجب هم نمي شود، پس چگونه آن دو هيكل بزرگ در يك وجب زمين جا شده اند ؟!

سخن كه به اينجا رسيد ابوحنيفه حسابي از كوره در رفت و با لحني خشم آلود فرياد كشيد اين مرد را بيرون كنيد اين خودش رافضي است و اصلاً برادر هم ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 0:57  توسط محمد امین  | 

 بهانه ها و اشكالها آیه ولایت!

 عليرغم دلالت روشن آيه شريفه بر ولايت امير المؤمنين (ع)، برخى از دانشمندان اشكالها و ايرادهايى پيرامون دلالت آيه مطرح كرده اند كه بسيارى از اين اشكالات، در لباس اشكال و پرسش، ولى در واقع بهانه جويى است!

اشكال اوّل : إنّما دلالت بر حصر ندارد!

 برخى از مفسّران اهل سنّت گفته اند: «إنّما» در آيه فوق دلالت بر حصر ندارد، چون در قرآن آيه ديگرى نيز وجود دارد كه كلمه «إنّما» در آن آمده و دلالت بر حصر ندارد و آن، آيه شريفه 20 سوره حديد است، در اين آيه مى خوانيم:

إِعْلَمُوا أَنَّمـا الْحَيـاةُ الدُّنْيـا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزينَةٌ وَتَفـاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكـاثُرٌ فِى الاَْمْوالِ وَالاَْوْلادِ ...

بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخر فروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فزندان است...

«إنَّمـا» در آيه فوق به معناى حصر نيست; زيرا مى دانيم زندگى دنيا فقط آنچه در آيه آمده نيست، بلكه شامل لذّت و عبادت و كار و فعاليّت و تحصيل علم و امور ديگر هم مى شود; بنابراين، همانگونه كه «اِنَّما» در اين آيه دلالت بر حصر نمى كند، در آيه ولايت نيز دلالت بر حصر نمى كند، پس استدلال به آن آيه ناقص است.

پاسخ : اين اشكال، از جمله اشكالاتى است كه در لباس اشكال و در واقع بهانه است; زيرا ما معتقديم كه:

اوّلا : «إنّما» در اين آيه هم به معناى حصر است و دنيا از ديد يك انسان مؤمن و عارف، حقيقتاً جز لهو و لعب و مانند آن نيست. شما گرفتار زرق و برق دنيا شده ايد و خيال مى كنيد دنيا چيز ديگرى هم هست، ولى اگر با چشم حقيقت بين نگاه كنيد، حكومتها، مقامها، قصرها، كاخها، و همه مظاهر دنيا را بازيچه اى بيش نخواهيد ديد كه دنيا پرستان بسان كودكان سرگرم آن هستند.

ثانياً : بر فرض كه در يك جا كلمه «انّما» در معناى حقيقى خود استعمال نشود، اين، دليل نمى شود كه در موارد ديگر هم حمل بر معناى غير حقيقى كنيم.

نتيجه اين كه، بدون شك «اِنّما» در آيه شريفه دلالت بر حصر دارد و استدلال به آيه كامل است.

 اشكال دوم : إعطاء خاتم فعل كثير است!

 دومين اشكالى كه بيشتر شبيه به بهانه است و از سوى مفسّرين اهل سنّت مطرح شده، اين كه: قبول داريم آيه شريفه در شأن حضرت على (ع) وارد شده است، ولى انجام اين كار توسّط علىّ بن ابى طالب در نماز «فعل كثير» است و «فعل كثير» باعث بطلان نماز مى شود. آيا على در نماز كارى مى كند كه باعث بطلان شود؟

پاسخ : جواب اين بهانه نيز روشن است; زيرا:

اوّلا : فعل كثير، همانگونه كه از اسمش پيداست، به انجام عمل زيادى گفته مى شود كه ارتباطى به نماز نداشته باشد و صورت نماز را بر هم مى زند; مثل اين كه شخصى در وسط نماز، بر اثر شنيدن يك خبر خوشحال كننده، شروع به كف زدن كند و همراه آن به بالا و پايين بپرد و سوت و هورا بكشد. امّا يك اشاره به سائل و محتاج، بگونه اى كه حتّى خود حضرت انگشترش را از دست خارج كند، بلكه شخص نيازمند خود اين كار را كند، آيا «فعل كثير» است؟!( زمخشرى در تفسيرالكشّاف، جلد 1، صفحه 649 اعتراف كرده كه اين كار فعل كثير نبوده است.)

چگونه چنين كارى فعل كثير است در حالى كه طبق روايات به نمازگزار اجازه داده شده كه اگر به هنگام نماز بينى او خون آمد و وسيله شستشو در نزديك او بود، بينى خود را آب بكشد و به نماز ادامه دهد!؟ يا اگر حيوان خطرناكى در نزديكى خود مشاهده كرد، آن را بكشد و به نماز خود ادامه دهد؟

آيا اين افعال فعل كثير نيست; ولى يك اشاره فعل كثير است؟!

ثانياً : اين بهانه، نعوذ بالله، اشكالى و ايرادى به خداوند است! زيرا خداوند در آيه اى كه در رابطه با اين كار على (ع) نازل شده، وى را ستايش مى كند. اگر عمل آن حضرت باعث باطل شدن نماز او مى شد، آيا خداوند در شأن او و به عنوان مدحش، آيه اى نازل مى كرد؟

 اشكال سوم: انگشتر بسيار قيمتى بود!

 طبق برخى از روايات انگشتر فوق بسيار قيمتى و با ارزش بود، حتّى به گفته بعضى، قيمت آن برابر با ماليات يك استان، مثل شامات، بوده است. آيا استفاده از چنين انگشتر ارزشمندى، براى علىّ بن ابى طالب اسراف و حرام نبوده است؟

پاسخ : جواب اين بهانه نيز روشن است; زيرا:

اوّلا : در هيچ روايت معتبرى مطلب فوق ديده نمى شود; بلكه ظاهراً انگشر مورد بحث يك انگشتر معمولى و عادى بوده است; زيرا در آن زمان هنوز ايران و شامات و مانند آن فتح نشده بود و آن ثروتهاى كلان به دست مسلمانان نرسيده بود، بلكه فتوحات مذكور پس از ارتحال پيامبر (ص) و در عصر خلفا رخ داد. علاوه بر اين، على(ع) كه غذايش در اوج قدرت و خلافت يك نوع خورشت بيشتر نبود و غالباً به نان جوين اكتفا مى كرد و لباسش معمولا كرباس بود، چگونه امكان دارد از انگشترى چنان قيمتى استفاده كند؟

ثانياً : چگونه امكان دارد على (ع) انگشترى بسيار قيمتى داشته باشد، در حدّى كه اسراف و حرام باشد و آن را صدقه دهد و خداوند او را مدح و ستايش كند؟! بنابراين، از اين كه آيه شريفه در مدح و تمجيد چنين شخصى و چنان كارى نازل شده است مى فهميم اين سخنان پايه و اساسى ندارد و بر اساس اهداف خاصّى ساخته شده است.

 

اشكال چهارم : اين كار با حضور قلب نمى سازد!

 با توجّه به حضور قلبى كه على (ع) به هنگام ذكر و ياد خدا بطور كلّى، و به هنگام نماز بالخصوص داشت، كه غرق در صفات جلال و جمال الهى مى گشت و هيچ توجّهى به غير خدا نداشت، بگونه اى كه عمليّات جرّاحى و خارج نمودن پيكان تير، كه در حال عادى و غير نماز بر على (ع) سخت و دشوار بود، به هنگام نماز انجام شد و در زمانى كه آن حضرت بسان عارفى دلسوخته فانى در خداوند شده بود و به هيچ چيز جز او توجّه نداشت، پيكان تير را خارج ساختند. با توجّه به اين حضور قلب فوق العاده، چگونه على (ع) به هنگام نماز به سخنان سائل توجّه كرد و در ركوع نماز به او كمك كرد؟! خلاصه اين كه، اين مسئله با آن حضور قلب جامع و كامل على (ع) در نماز سازگار نيست.

جواب : اوّلا : سائل پس از نا اميدى از دريافت كمك، در راز و نياز با خدا، شكوه و گله خويش را با نام خدا شروع كرد: «اَللّهُمَّ اشهد ...; خدايا تو شاهد باش» بنابراين، اين نام خدا بود كه توجّه على را به سوى سائل جلب كرد و اين، منافاتى با حضور قلب و توجّه به خداوند در نماز ندارد.

علاوه بر اين، مگر مأموم در نماز جماعت صداى مكبّر، يا امام را نمى شنود و از او تبعيّت نمى كند؟ اگر نمى شنود، چگونه مى تواند به همراه او نماز را اقامه كند؟!و اگر مى شنود، پس در هيچ نماز جماعتى حضور قلب وجود ندارد؟!

ثانياً : آيا شنيدن صداى سائل، با توجّه به اين كه در احاديث از او به رسول خدا تعبير شده، اشكالى دارد؟ شنيدن صداى فرستاده خدا، چه منافاتى با حضور قلب دارد؟( در حديثى از امير المؤمنين (ع) آمده است كه: «مسكين فرستاده خدا به سوى شماست، هر كس او را رد كند خدا را رد كرده است و هر كس به او چيزى بدهد، گويا به خداوند داده است!» (وسائل الشّيعة، جلد 6، ابواب الصّدقه، باب 23، حديث 11).)

ثالثاً : آيا شنيدن صداى مظلوم و برطرف كردن مشكل او، حتّى در نماز، عبادت نيست؟( روايات فراوانى در فضيلت و آثار صدقه و كمك به نيازمندان وارد شده است; از جمله در روايتى از امام باقر (ع) مى خوانيم: «انجام يك حج را از آزاد كردن هفتاد غلام بيشتر دوست دارم و كمك كردن به يك خانواده نيازمند مسلمان و سير كردن شكم و پوشانيدن آنها و حفظ آبرويشان، از هفتاد حج در نزد من با ارزش تر است.» (وسائل الشّيعه، جلد 6، ابواب الصدقه، باب 2، حديث 3)) اگر عبادت است و على (ع) مجذوب آن شده و آن را انجام داده، نه تنها كار آن حضرت اشكال نداشته، بلكه عبادت در عبادت محسوب مى شود.

آنچه اشكال دارد پرداختن به خويشتن به هنگام نماز است، امّا پرداختن به نيازمند مظلوم، كه عبادت محسوب مى شود، اشكالى ندارد.

اشكال پنجم : چرا تمام ضميرهاى آيه جمع است؟

 همانگونه كه گذشت آيه شريفه براى سه گروه ولايت قائل شده است، و در مورد گروه سوم تمام ضميرها، فعل ها و موصول ها بصورت جمع آمده است. توجّه كنيد:

1 . الَّذين 2 . آمنوا 3 . الّذين 4 . يقيمون 5 . يؤتون 6 . هم 7 . راكعون.

هفت كلمه مذكور همه متناسب با جمع است، معناى اين جملات اين است كه افراد مختلفى در حال ركوع به فقير كمك كردند، در حالى كه در تمام روايات فقط از على(ع) به عنوان كسى كه در حال ركوع صدقه داد، نام برده شده است.

پاسخ : دانشمندان و مفسران اهل سنّت خود پاسخ اين اشكال را داده اند; فخر رازى در جواب اين سؤال مى گويد:

جمع گاهى براى احترام است، يعنى گاهى با اين كه مخاطب يك نفر بيشتر نيست، براى احترام لفظ جمع به كار برده مى شود همانگونه كه در فارسى نيز چنين است و به جاى «تو رفتى، گفتى، آمدى و مانند آن» گفته مى شود: «شما رفتيد، گفتيد، آمديد و مانند آن» بنابراين در ادبيّات عرب گاهى جهت احترام لفظ جمع به جاى مفرد به كار برده مى شود و در آيه فوق نيز چنين است.( التّفسير الكبير، جلد 12، صفحه 28.)

آلوسى در روح المعانى پاسخ ديگرى داده است; او مى گويد:

گاه براى عظمت شخص، و گاه براى عظمت كار، به جاى صيغه مفرد از صيغه جمع استفاده مى شود و اين در لغت عرب مرسوم است. ولى چون اين استعمال، مجازى است نياز به قرينه دارد.( روح المعانى، جلد 6، صفحه 167)

و امّا پاسخ ما: اوّلا: همانطور كه گفتيد استعمال صيغه جمع به جاى مفرد جهت احترام شخص يا عظمت كار، مرسوم و متداول است و در آيه مورد بحث نيز به همين جهت صيغه جمع به كار رفته است و قرينه اين استعمال مجازى اين است كه هيچ كس از دانشمندان، حتّى دانشمندان متعصّب اهل سنّت، معتقد نيستند غير از على (ع)، كسى در حال ركوع صدقه داده باشد تا مشمول آيه باشد و اين خود بهترين قرينه بر استعمال لفظ جمع در موردى است كه بايد لفظ مفرد بيايد.

ثانياً : در آيات قرآن مجيد بطور گسترده صيغه جمع در جايى كه بايد مفرد استعمال شود به كار رفته است; براى نمونه هفت مورد آن را متذكّر مى شويم:

الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ سِرّاً وَعَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره/274)

آنها كه اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مى كنند، مزدشان نزد پروردگارشان است; نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مى شوند.

در اين آيه شريفه نيز كلمات «الّذين، ينفقون، اموالهم، فلهم، اجرهم، ربّهم، عليهم، هم، يحزنون» همه، به صيغه جمع آمده است; ولى بسيارى از مفسّران گفته اند كه منظور، علىّ بن ابى طالب(ع) بوده است كه شب و روز، پنهان و آشكار انفاق مى كرده است. طبق روايتى، آن حضرت چهار درهم داشت، يكى را شبانه و ديگرى را در روز، سومى را آشكار و چهارمى را پنهان انفاق كرد و آيه فوق در شأن انفاق او نازل شد!(1)

 اشكال ششم : ولايت على(ع) در حيات پيامبر(ص) چه معنى دارد؟

 اشكال ديگرى كه فخر رازى(1) و ديگران مطرح نموده اند اين است كه:

«اگر ولايت در اين آيه شريفه به معناى سرپرستى و صاحب اختيار بودن و امامت و رهبرى باشد، ولايت على (ع) در حال حيات پيامبر (ص) چه معنايى دارد؟ زيرا بر فرض ثبوت اين معنى براى علىّ بن ابى طالب(ع)، ولايت بعد از رحلت پيامبر براى او ثابت مى شود، ولى در زمان حيات پيامبر (ص) چنين ولايتى براى او ثابت نيست، امّا اگر ولايت را به معناى دوستى و نصرت بگيريم هيچ اشكالى ندارد، زيرا على حتّى در زمان پيامبر دوست و يار مؤمنان بوده است!».

پاسخ : جواب اين اشكال هم روشن است، زيرا ولايت ولىّ و وصىّ و خليفه و جانشين همواره بالقوّه بوده نه بالفعل و اساساً اين مطلب در درون اين كلمات نهفته است; حضرت زكريّا(ع) كه از خداوند فرزندى طلب مى كند تا ولىّ و جانشين و وارث او باشد و خداوند نيز خواسته اش را اجابت نموده و يحيى را به او مى دهد(مریم/5-6)، آيا يحيى در زمان حيات پدر، وارث و ولىّ و جانشين اوست. يا پس از رحلت پدر؟ روشن است كه اين امور بعد از مرگ پدر است.

اين مسأله يك امر عرفى و عقلائى است; كسانى كه وصيتنامه مى نويسند و براى خود وصى تعيين مى كنند، آيا براى وصى، قبل از مرگ خويش ولايت و اختيارى قائل مى شوند، يا اينها مربوط به پس از مرگ است؟ آقاى فخر رازى حتماً وصيت نامه داشته است و براى خود وصى انتخاب كرده است، آيا وصىّ او در زمان حياتش جانشين او بوده است، يا بعد از مماتش!؟ از اين بالاتر، تمام زمامداران دنيا براى خويشتن خليفه و جانشينى تعيين مى كنند، ولى هيچ كدام از آنها در حيات زمامدار فعلى، قدرتى ندارند، بلكه قدرت و اختيارات آنها براى پس از مرگ زمامدار فعلى است.

 نكته اى بسيار مهم!

 اگر بنا باشد چنين بهانه جوئى هايى، كه نمونه هايى از آن گذشت، پيرامون هر آيه اى از آيات قرآن مطرح شود، روشن ترين و محكم ترين آيات توحيد نيز زير سؤال مى رود و چيزى قابل استدلال باقى نمى ماند! در حالى كه ملاحظه مى كنيم كه اين اشكال تراشى ها و بهانه جوئى ها در تفسير ساير آيات قرآن به چشم نمى خورد و گويا تنها به هنگام تفسير آيات مربوط به ولايت و فضائل اهل البيت(عليهم السلام)خودنمايى مى كند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 19:13  توسط محمد امین  | 

 إِنَّمـا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ راكِعُونَ (مائده /55)

 سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند; همانها كه نماز را برپا مى دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند.

 نشانه هاى ولىّ

 «إِنَّمـا وَلِيُّكُم اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا» مى دانيم كه كلمه إنَّما در ادبيّات عرب از الفاظ حصر شمرده شده است و معادل فارسى آن، كلمه «فقط» يا جمله «اين است و جز اين نيست» مى باشد; بنابراين، ولى و سرپرست شما مؤمنان، فقط سه دسته اى هستند كه در آيه شريفه آمده است و غير از اين سه، هيچ كس ولىّ مؤمنان محسوب نمى شود; سه دسته مذكور عبارتند از:

1ـ خداوند  2ـ پيامبر(ص) 3ـ آنها كه ايمان آورده اند و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.

 سؤال : «اَلَّذينَ آمَنُوا» در اين آيه كيست؟ و «ولى» به چه معناست؟

آيه شريفه فوق از دو جهت ابهام دارد; نخست اين كه منظور از «ولى» در اين آيه چيست؟ چون مى دانيم كه «ولى» معانى مختلفى دارد، بدين جهت بايد مشخّص كنيم كه معناى آن در اينجا چيست؟

ديگر اين كه مراد از اَلَّذينَ آمَنُوا» با آن قيود سه گانه چه كسى مى باشد؟ آيا شخص خاصّى منظور آيه است، يا هر كسى كه داراى اين اوصاف سه گانه گردد مشمول آيه است؟

 راه اوّل: تفسير آيه با قطع نظر از احاديث

 ابتدا به تبيين و تشريح كلمه «ولى» مى پردازيم; زيرا اگر معناى اين كلمه روشن شود، بسيارى از مسائل حل خواهد شد. برخى از مفسّران اهل سنّت براى دور كردن مخاطبان خويش از معناى روشن آيه، معانى بسيارى، بيست و هفت معنى براى ولى ذكر كرده اند، تا بگويند اين كلمه لفظ مشتركى است كه معانى مختلفى دارد و ما نمى دانيم كه خداوند در اين آيه كداميك از آن معانى را اراده كرده است; پس آيه مبهم است و دلالت بر چيزى ندارد!

ولى هنگامى كه به لغت مراجعه مى كنيم و كلمات و نظريّات متخصّصين لغت را مطالعه مى نمائيم، مشاهده مى كنيم كه آنان بيش از دو تا سه معنى براى كلمه «ولى» نگفته اند. بنابراين بقيّه معانى، همه، به اين سه معنى باز مى گردد! اين سه معنى عبارتند از:

1 ـ «ولى» به معناى يار و ياور و ناصر، و ولايت به معناى نصرت و يارى است.

2 ـ معنى دومى كه براى ولايت گفته اند، سرپرستى و صاحب اختيار بودن است

3 ـ سومين معناى «ولى» دوست و رفيق است; هر چند انسان را نصرت و يارى نكند. ولى از آنجا كه دوست در عالم رفاقت، غالباً به يارى انسان مى شتابد، معناى سوم نيز به معناى اوّل باز مى گردد; بنابراين، از نظر دانشمندان لغت «ولى» داراى دو معناى عمده است و بقيّه معانى به اين دو باز مى گردد.

 «ولى» در استعمالات قرآن

 كلمه «ولى» و «اولياء» نزديك به هفتاد بار در قرآن مجيد استعمال شده و در معانى مختلفى به كار رفته است.

1ـ در بعضى از آيات به معناى «يار» و «ياور» و «ناصر» استعمال شده است; مثل آيه شريفه 107 سوره بقره، كه خداوند مى فرمايد:

وَمـا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ وَلِىٍّ وَلا نَصير و جز خدا، ولىّ و ياورى براى شما نيست.

«ولى» در برخى از آيات به معناى «معبود» است، آيه 257 سوره بقره از جمله اين آيات است:

اَللهُ وَلِىُّ الَّذينَ آمَنُوا ... وَالَّذينَ كَفَرُوا اَوْلِيائُهُمُ الطّاغُوتُ

خداوند، معبود كسانى است كه ايمان آورده اند... (امّا) كسانى كه كافر شدند، معبود آنها طاغوتها هستند.

3ـ اين كلمه در قرآن مجيد به معناى «هادى» و «راهنما» نيز آمده است، در آيه 17 سوره كهف مى خوانيم:

وَمَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُرْشِداً

و هر كس را (خدا) گمراه نمايد، هرگز ولىّ و راهنمايى براى او نخواهى يافت.

در بسيارى از آياتى كه مشتمل بر اين كلمه است، «ولى» به معناى سرپرست و صاحب اختيار است; به نمونه هايى از اين آيات توجّه كنيد:

الف ـ در آيه شريفه 28 سوره شورى مى خوانيم:

وَهُوَ الَّذي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مـا قَنَطُوا وَيَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِىُّ الْحَمِيدُ

او كسى است كه باران سودمند را پس از آن كه مأيوس شدند نازل مى كند و رحمت خويش را مى گستراند; و او ولىّ (و سرپرست) و ستوده است.

البتّه ولايت در اين آيه شريفه ولايت تكوينيّه است.

ب ـ در آيه شريفه 33 سوره اسراء، كه در مورد ولايت تشريعى بحث مى كند، آمده است:

وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً

و آن كس كه مظلوم كشته شده، براى ولىّ و سرپرست او سلطه و حقّ قصاص قرار داديم.

ولىّ، در اين آيه به معناى سرپرست و صاحب اختيار بكار رفته است; زيرا حقّ قصاص براى دوست مقتول ثابت نيست، بلكه براى وارث و ولىّ او ثابت است.

جـ در طولانى ترين آيه قرآن مجيد، آيه 282 سوره بقره، كه در مورد نوشتن سند به هنگام پرداخت قرض الحسنه مى باشد، مى خوانيم:

فَليُمْلِلْ وَلِيُّهُ بالعَدْلِ

(اگر كسى كه حق بر ذمّه اوست توانايى بر املا كردن ندارد،) بايد ولىّ و سرپرست او (به جاى او،) با رعايت عدالت، املا كند.

د ـ در آيه شريفه 34 سوره انفال مى خوانيم:

وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَمـا كـانُوا أَوْلِيائَهُ اِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ

... و حال آن كه از (عبادت موحّدان در كنار) مسجد الحرام جلوگيرى مى كنند در حالى كه سرپرست و ولىّ آن نيستند؟! سرپرست آن، فقط پرهيزگارانند.

ولىّ، در اين آيه به معناى سرپرست است والاّ روشن است كه كفّار و مشركان هيچ گونه دوستى با چنين مكان مقدّسى ندارند!

هـ ـ در آيه پنجم سوره مريم نيز مى خوانيم:

فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُنى وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ

(خدايا!) تو از نزد خود جانشينى به من ببخش (و فرزندى به من عنايت كن) كه وارث من و دودمان يعقوب باشد.

روشن است كه ورثه پس از مرگ ولىّ و سرپرست، وارث اموال او هستند، نه اين كه تنها دوست و يار و ياور او باشند.

نتيجه اين كه كلمه ولىّ در آيات قرآن در معانى مختلفى استعمال شده است; ولى در اكثر موارد به معناى سرپرست و صاحب اختيار است.

 منظور از ولىّ در آيه مورد بحث

 با توجّه به آنچه گذشت، منظور از ولىّ در آيه مورد بحث، آيه ولايت، چيست؟ آيا ولىّ در اين آيه به معناى دوست و يار و ياور است؟اين كه بر خلاف اكثر موارد استعمال اين كلمه در سراسر قران مجيد است. پس انصاف اين است كه «ولىّ» در اين آيه به معناى سرپرست و صاحب اختيار است; نه به معناى دوست و يار و ياور; زيرا:

اوّلا : «انّما» كه در صدر آيه آمده دليل بر حصر است. يعنى فقط اين سه دسته ولىّ مؤمنان هستند، نه غير آنها; در حالى كه اگر ولىّ به معناى دوست باشد حصر معنى نخواهد داشت، زيرا در اين صورت واضح است كه غير از سه گروه فوق كسان ديگرى هم يار و ياور مؤمنان هستند، علاوه بر اين كه اگر ولىّ به معناى يار و ياور باشد اين همه قيد براى «الّذين آمنوا» لازم نبود، كه در حال اقامه نماز زكات بدهند. زيرا همه مؤمنان، حتّى در غير حال نماز و بلكه حتّى مؤمن بى نماز، مى تواند يار و ياور برادر مسلمان خويش باشد; بنابراين، از كلمه «انّما» كه دلالت بر حصر مى كند و قيود متعدّدى كه در مورد «الّذين آمنوا» آمده است، استفاده مى شود كه ولايت در آيه شريفه به معناى دوستى و نصرت نيست; بلكه به معناى سرپرستى و صاحب اختيار بودن است. خداوند و پيامبر و مؤمنين (با آن شرايطى كه در آيه آمده) ولىّ و صاحب اختيار و سرپرست شما مى باشند.

ثانياً : آيه 56 سوره مائده، كه بعد از آيه مورد بحث آمده است، بهترين قرينه و دليل بر مدّعاى ماست; خداوند متعال در اين آيه مى فرمايد:

وَمَنْ يَتَوَلَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذينَ آمَنوا فَاِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ

وكسانى كه ولايت خدا و پيامبر او و افراد با ايمان را بپذيرند، (پيروزند; زيرا) حزب و جمعيّت خدا پيروز است.

حزب به معناى جمعيّت متشكّل است، پيروزى يك حزب به معناى غلبه و پيروزى آنها در يك حركت و جهش اجتماعى است; بنابراين، از اين آيه شريفه كه در ارتباط با آيه قبل و مورد بحث است و ظاهراً همزمان نازل شده اند، استفاده مى شود كه ولايت مطرح شده در آيه مذكور يك ولايت سياسى و حكومتى است. بنابراين، معناى آيه چنين مى شود: «كسى كه حكومت خدا و پيامبر و حكومتِ الذين آمنوا .... را بپذيرد، چنين حزب و جمعيّتى پيروز است.»

نتيجه اين كه، با تفكّر و تعمّق در كلمه كلمه و جمله جمله آيه ولايت و با صرفنظر از روايات فراوانى كه در تفسير آيه وارد شده است، معلوم شد كه ولىّ در اين آيه به معناى امام و پيشوا و سرپرست است و هر كس حكومت خدا و رسول و «الّذين آمنوا» را با آن شرايطى كه در آيه آمده بپذيرد پيروز و منصور خواهد بود.

راه دوم : تفسير آيه با توجّه به احاديث

 مرحوم محدّث بحرانى در غاية المرام 24 حديث از منابع اهل سنّت و 19 روايت از منابع و مصادر شيعه نقل كرده است، كه مجموعاً 43 حديث مى شود. بنابراين، رواياتى كه پيرامون اين آيه وارد شده متواتر است.علاوه بر اين، علاّمه امينى در كتاب بى نظيرش، الغدير، از بيست منبع معروف اهل سنّت رواياتى پيرامون آيه شريفه محلّ بحث نقل مى كند; منابع معروفى چون تفسير طبرى، تفسير اسباب النّزول، تفسير فخر رازى، تذكره سبط ابن جوزى و الصّواعق ابن حجر و نور الابصار شبلنجى و تفسير ابن كثير و مانند آن كه از اعتبار خاصّى در نزد اهل سنّت برخوردار است.

مضمون روايات فوق چنين است: روزى حضرت على(ع) در مسجد النّبى(ص)مشغول نماز بود، نيازمندى وارد مسجد شد، و تقاضاى خويش را مطرح كرد، كسى چيزى به او نداد. حضرت على (ع) كه در آن هنگام در حال ركوع بود با دست به آن نيازمند اشاره كرد، او آمد و انگشتر را از انگشت مبارك آن حضرت بيرون آورد و از مسجد رفت; در اين هنگام آيه شريفه مورد بحث بر پيامبر (ص)نازل شد.

مطلب مذكور مضمون بيش از چهل روايتى است كه پيرامون آيه شريفه فوق نازل شده است; ما در اينجا به ذكر سه روايت از روايات چهل گانه فوق اكتفا مى كنيم و اين روايات را مخصوصاً از تفسير فخر رازى نقل مى كنيم:

1ـ   رَوى عَطـا عَنْ اِبْنِ عَبّاسْ أَنَّهـا نَزَلَتْ في عَلِيِّ بْنِ أَبيطالِب...( التّفسير الكبير، جلد 12، صفحه 26.)

شخصى به نام عطاء از ابن عبّاس، صحابى معروف و مفسّر قرآن، نقل مى كند كه او فرموده است: آيه ولايت در شأن علىّ بن ابى طالب(عليهما السلام) نازل شده است.

2ـ   روى ان عبدالله بن سلام قال: لَمّـا نَزَلَتْ هـذِهِ الاْيَةُ، قُلْتُ، يا رَسُولَ اللهِ أَنَا رَأَيْتُ عَلِيّاً تَصَدَّقَ بِخـاتَمِهِ عَلى مُحْتـاج وَهُوَ راكِعٌ فَنَحْنُ نَتَوَلاّهُ(التّفسير الكبير، جلد 12، صفحه 26.)

روايت شده است كه عبدالله بن سلام گفت: هنگامى كه آيه شريفه «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ ...» نازل شد، به پيامبر اكرم (ص) عرض كردم: هنگامى كه على انگشترش را به شخص نيازمندى صدقه داد من آنجا حاضر بودم و اين صحنه را با چشم خود ديدم (حال با توجّه به نزول اين آيه درباره ولايت او) من ولايت ايشان را مى پذيرم.

سومين روايت، كه مهمترين و جامع ترين روايت در اين موضوع محسوب مى شود، از ابوذر غفارى نقل شده است. روايت مذكور را فخر رازى به نقل از ابوذر چنين مطرح مى كند:

قـال: صَلَّيْتُ مَعَ رَسُولِ اللهِ ص يَوْماً صَلوةَ الظُّهْرِ، فَسَأَلَ سـائِلٌ فِى الْمَسْجِدِ فَلَمْ يُعْطِهِ أَحَدٌ فَرَفَعَ السّـائِلُ يَدَهُ إِلَى السَّمـاءِ وَقـالَ: «اللّهُمَّ اشْهَدْ أَنِّي سَأَلْتُ فِي مَسْجِدِ الرَّسُولِ فَمـا أَعْطـانِي أَحَدٌ شَيْئاً!» وَعَلِيٌّ كـانَ راكِعاً، فَأَوْمَأ إِلَيْهِ بِخِنْصِرِهِ الْـيُمْنى وَكـانَ فِيهـا خـاتَمٌ فَأَقْبَلَ السّـائِلُ حَتّى أَخَذَ الْخـاتَمَ بِمَرْأى النَّبِىُّ (ص)فَقـالَ (ص): اللَّهُمَّ إِنَّ أَخِي مُوسى سأَلَكَ فَقـالَ: «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَيَسِّرْ لِي أَمْري، وَاحْلُلْ عَقْدَةً مِنْ لِسـانِي، يَفْقَهُوا قَوْلِي، وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلى، هـارُونَ أَخِي، اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَأَشْرِكْهُ فِى أَمْرِي(طه25-32/)» فَأَنْزَلَت قُرْآناً ناطِقاً: «سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِاَخيكَ وَنََجْعَلُ لَكُمـا سُلْطـاناً(قصص35/)» وَاَللّهُمَّ وَأَنَا مُحَمَّدٌ نَبِيُّكَ وَصَفِيُّكَ فَاشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي، عَلِيّاً، اُشْدُدْ بِهِ ظَهْرِي. قـالَ أَبُوذَر: فَوَ اللهِ مـا أَتَمَّ رَسُولُ اللهِ (ص) هـذِهِ الْكَلِمَةِ حَتَّى نَزَلَ جِبْرَئيلُ، فَقـالَ: يـا مُحَمَّدُ: إِقْرَءْ «إِنَّمـا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ ...» التّفسير الكبير، جلد 12، صفحه 26

 ابوذر مى گويد: روزى همراه، با پيامبر اسلام (ص) نماز ظهر را به جماعت اقامه كرديم، پس (از نماز) نيازمندى تقاضاى كمك كرد، (بر اثر فقرى كه بر غالب مسلمانان حاكم بود) كسى از حاضران كمكى به او نكرد، سائل (كه از دريافت كمك نا اميد شده بود) دستانش را به سوى آسمان بلند كرد و چنين گفت: خدايا! تو شاهد باش كه در مسجد پيامبر اسلام (ص)تقاضاى كمك كردم، كسى كمكم نكرد! على (ع)كه در آن هنگام مشغول نماز (مستحبّى و نافله) بود با انگشت خِنْصِرْ (يعنى انگشت كوچك دست راستش، كه انگشترى در آن بود) به آن نيازمند اشاره كرد! شخص نيازمند به سوى آن حضرت آمد و انگشتر آن حضرت را در آورد و رفت. اين صحنه در حضور و جلوى چشمان پيامبر (ص)(و اصحاب) انجام شد. پيامبر (ص)(پس از ديدن اين صحنه زيبا و با شكوه، دست به آسمان بلند كرد و) فرمود: پروردگارا ! برادرم موسى بن عمران از تو تقاضايى كرد و گفت: «پروردگارا ! سينه ام را گشاده كن، و كارم را برايم آسان گردان; و گره از زبانم بگشاى; تا سخنان مرا بفهمند. و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده، برادرم هارون را. با او پشتم را محكم گردان; و او را در كارم شريك ساز»، و تو (در مقام اجابت خواسته اش) در قرآن چنين فرمودى: «بزودى بازوان تو را به وسيله برادرت محكم (ونيرومند) مى كنيم; و براى شما سلطه و برترى قرار مى دهيم.»

پروردگارا ! من محمّد، پيامبر و برگزيده تو هستم، سينه ام را گشاده كن; و كارم را برايم آسان گردان; و وزيرى از خاندانم; يعنى على، برايم قرار ده، با او پشتم را محكم گردان.»

ابوذر در ادامه اين حديث بسيار زيبا مى گويد: «به خدا قسم هنوز سخنان پيامبر(ص)به پايان نرسيده بود كه جبرئيل نازل شد و آيه «انّما وليّكم الله و...» را بر پيامبر خواند!

 اگر در مسأله اى 40 روايت به ما برسد به جرأت مى توان ادّعا كرد كه چند برابر اين مقدار روايت بوده كه در طول تاريخ از بين رفته است!نتيجه اين كه، با توجّه به روايات فراوان، كه در حدّ تواتر است و برخى از آنها به طور مفصّل مطرح شد، شكّى باقى نمى ماند كه آيه شريفه «إنما وليكم الله» در شأن حضرت امير مؤمنان (ع) وارد شده و آن حضرت، پس از خداوند و پيامبرش، سرپرست مسلمانها و امام و رهبر و پيشواى آنهاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 19:11  توسط محمد امین  | 

افسانه عبداللّه بن سباء

بعضى از برادران اهل سنّت ، افسانه عبداللّه بن سباء يهودى را قبول نموده ، اين شخص افسانه اى را منشاء پيدايش مذهب تشيّع مى دانند! و مى گويند: او كسى بوده كه اوّل در يهوديت ، عقيده غلو را نسبت به وصّى حضرت موسى ، يوشع بن نون ايجاد كرد و وقتى كه وارد اسلام گرديد، باز مشغول بدعتگذارى شد تا به حدّى كه قائل شد اميرالمؤ منين على عليه السّلام خدا بوده و خداوند در او حلول كرده است .

بعضى آن چنان اين شخصيت افسانه اى را مسلّم دانسته اند كه در كتب خود نوشته اند: او بر اهل مصر از نظر فرهنگى و تبليغى سيطره پيدا نموده ، براى قتل خليفه عثمان بن عفان لشكرى منظم روانه مدينه ساخت .

يا آنكه به ضرس قاطع گفته و نوشته اند كه ابوذر نزد او درس خوانده و عمّار ياسر آرا و نظريات او را پذيرفت !!

جنگ جمل و صفين را نيز از دسايس او دانسته و گفته اند: مقدمات و مبادى تشيّع را او به مردم و شيعيان القا كرد!!

از همه مهمتر عده زيادى از مؤ لفين اهل سنت ، پا را از اين هم فراتر گذاشته و نوشته اند: اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بعضى از مطالب و گفته ها و آراى او را ياد گرفته قبول كردند و مطالبى از اين قبيل كه جز طعن بر اسلام و بزرگان اسلام نتيجه ديگرى نخواهد داشت ؛ زيرا مستفاد از اين كلمات آن است كه يك نفر يهودى بيايد و بر عقول اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و كسانى كه متاءدب به آداب او بودند، سيطره پيدا كند، اگر چنين باشد، ديگر اعتمادى به آنچه از صحابه رسيده و از طريق آنها نقل شده است باقى نخواهد ماند؛ چون در هر حكم از احكام اسلام اين احتمال داده مى شود كه شايد از بدعتهاى عبداللّه بن سباء يهودى باشد و در رابطه با هر صحابى از اصحاب آن حضرت احتمال مى رود كه تحت تاءثير افكار نادرست اين مرد يهودى قرار گرفته باشد.

خلاصه ، آن قدر تبليغات ، در رابطه با اين شخص افسانه اى و بدعتهاى او قوى و زياد بوده است كه حتى علماى شيعه هم او را به عنوان يك فردى كه وجود داشته ، قبول نموده و بعد او را مورد طعن و لعن قرار داده اند؛ مثلاً مرحوم شيخ الطائفه طوسى رحمه اللّه در كتاب رجال در باب من روى عن اميرالمؤ منين مى گويد: ((عبداللّه بن سباء الذى رجع الى الكفر و اظهر الغلو(خلاصة الاقوال ، ص 237) ؛ عبداللّه بن سباء كسى است كه مرتد شده و دوباره به كفر برگشت و نسبت به على عليه السّلام غلو نمود)).

مرحوم علامه حلّى رحمه اللّه در قسم دوم از كتاب رجال خود مى گويد: ((عبداللّه بن سباء غال ملعون ، حرّقه اميرالمؤ منين عليه السّلام بالنار، كان يزعم انّ عليّاً عليه السّلام اله و انه نبى ، لعنه اللّه (خلاصة الاقوال ، ص 237) ؛ عبداللّه بن سباء غالى و ملعون است ، اميرالمؤ منين على عليه السّلام او را با آتش سوزانيد، او گمان مى كرد كه على عليه السّلام خدا و خود او پيامبر است . خداوند او را لعنت كند)).

همچنين در بيشتر كتب رجال ، وجود اين شخص مسلّم فرض شده ، منتها مورد لعن و نفرين قرار گرفته است ، و شيعه در طول تاريخ از اين شخص تبرّى جسته و او را كافر و مرتد دانسته است .

علت اينكه نام عبداللّه بن سباء در كتب رجالى شيعه آمده و وجود او مسلّم فرض ‍ شده است ، بيشتر به خاطر تبليغات گسترده اى بوده كه از طرف مؤ لفين اهل سنت ، در رابطه با او صورت گرفته است ، منتها چون عقيده اى كه به او نسبت داده شده با اصل و اساس تشيع سازگارى ندارد، در طول اعصار و قرون از طرف شيعيان مورد طعن و لعن قرار گرفته است .

بر فرض كه قبول كنيم ، اين شخص افسانه اى با همين نام و نسب و عقيده وجود خارجى نيز داشته است ، خود طعن و لعن شيعيان و بيزارى جُستن شان از اين شخص ، دليل گويا و واضحى است كه مكتب تشيع هيچ گونه ربطى به افكار پليد عبداللّه بن سباء ندارد و الاّ از طرف شيعيان مورد طعن و لعن واقع نمى شد.

چه خوب بود مؤ لفين و دانشمندان اهل سنت ، قبل از آنكه مكتب تشيع را به عبداللّه ابن سباء نسبت بدهند، اول عقيده پيروان اين مكتب را در رابطه با او مورد دقت و مطالعه قرار مى دادند؛ زيرا با هيچ عقلى جور درنمى آيد كه انسان از كسى متنفّر باشد و در عين حال دين خود را از او بياموزد.

وانگهى ، طبق تحقيقى كه دانشمند بزرگوار معاصر، جناب آقاى سيد مرتضى عسكرى در رابطه با اين شخصيت كرده اند و كتابى ضخيم ، در دو جلد به نام ((عبداللّه بن سباء)) منتشر ساخته اند، ثابت مى شود كه چنين كسى با اين نام و نشان اصلاً وجود خارجى نداشته تا بعد بيايد و نهال مكتب تشيّع را غرس كند.

جناب آقاى عسكرى در كتاب ((عبداللّه بن سباء)) ثابت نموده اند كه راوى قضيه عبداللّه بن سباء و بدعتهاى او، شخصى به نام ((سيف بن عمر)) مى باشد كه در جعل ، كذب و افترا بى نظير است ؛ وى حتى كسانى را به نام صحابه پيامبر مى خواند و معرفى مى كند كه اصلاً وجود خارجى نداشته اند. اين دانشمند بزرگوار مطالبى را از علماى رجال اهل سنت در رابطه با طعن و لعن سيف بن عمر نقل نموده كه همه دال بر فسق و دروغگو بودن اين شخص است ، و قول دروغگو هم كه اعتبار و ارزش ندارد.

كتاب عبداللّه بن سباء تاءليف دانشمند بزرگوار سيد مرتضى عسكرى به حدى علمى و تحقيقى و درست نگاشته شده است كه نه تنها مقبول علماى اهل تشيع واقع شده ، بلكه دانشمندان و محققان اهل تسنن نيز آن را قبول نموده و پذيرفته اند كه شخصى به نام عبداللّه بن سباء اصلاً وجود خارجى نداشته است .

به عنوان نمونه نظريه يكى ازبزرگان مكتب تشيّع و يك نفر از دانشمندان اهل تسنن را نقل مى كنيم .

آيت اللّه العظمى سيد ابوالقاسم خوئى قدّس سرّه در كتاب معجم رجال الحديث ، بعد از نقل نظريه شيخ طوسى (كه قبلاً آورده شد) و نقل چند روايت كه دال بر وجود عبداللّه بن سباء است ، و همچنين نقل كلامى از شيخ كشى قدّس ‍ سرّه مى گويد: ((ان اسطورة عبداللّه بن سباء وقصص مشاغباته الهائلة ، موضوعة مختلقة ، اختلقها سيف بن عمر الوضاع الكذّاب ولايسعنا المقام الاطالة فى ذلك والتدليل عليه و قد اغنانا العلامة الجليل والباحث المحقق السيد مرتضى العسكرى فى ما قدم من دراسات عميقة دقيقة عن هذه القصص الخرافية و عن سيف و موضوعاته فى مجلدين ضخمين ، طبعاً باسم (عبداللّه بن سباء) وفى كتابه الا خر (خمسون وماءة صحابى مختلق ))( معجم رجال الحديث ، ج 10، ص 194) ؛ ((افسانه اى كه به نام عبداللّه بن سباء و قصه هاى شر برانگيز و هولناك او نقل شده موضوع و ساختگى است كه سيف بن عمر كه در وضع و جعل ، معروف بوده ، اين قصه را درست نموده است .

ما الا ن فرصت بسط و گسترش و تحقيق و بيان ادله در رابطه با دروغ بودن اين افسانه را نداريم و لكن تحقيقات عميق و دقيق علامه بزرگوار و محقق عالى مقدار جناب آقاى سيد مرتضى عسكرى ، ما را از شرح اين مطلب بى نياز مى سازد و همچنين تحقيقى كه ايشان در رابطه با ((سيف بن عمر)) و اكاذيب او نموده اند، در كتابى كه در دو مجلد بزرگ به اسم عبداللّه بن سباء طبع شده و همچنين در كتاب باارزش ديگرى به نام 150 صحابى ساختگى براى خوانندگان كافى است )).

((ابوريّه )) در كتاب اضواء على السنة المحمدية چنين مى گويد:

 ((ما در طبع اول كتاب ، مطالب گذشته را نوشتيم از باب اعتمادى كه به بزرگان مورخين وكسانى كه بعد از آنها آمده اند، داشتيم . اما كتاب نفيسى را ديدم به اسم عبداللّه بن سباء از تاءليفات عالم بزرگوار عراقى ، استاد سيد مرتضى عسكرى كه در آن با دليلهاى قوى و قانع كننده ، ثابت نموده كه اين اسم حقيقت ندارد؛ زيرا اول كسى كه اين قضيه از او نقل شده و تمام تاريخ نويسان ، از طبرى تا الا ن ، به او اعتماد كرده اند، سيف بن عمر تميمى ، متوفاى سال 170 ه -.ق . است كه تمام ائمه اهل سنت و حديث ، روايات او را مورد طعن قرار داده و قابل عمل نمى دانند و حاكم نيز در رابطه با او مى گويد: او متهم به زندقه بوده و در روايت ساقط است ؛ يعنى رواياتش قابل قبول نيست .

بعد مى گويد: ما به خاطر احترامى كه به علم و حق داريم ، منصفانه مى گوييم كه آقاى دكتر طه حسين ، قبل از اين در وجود اين شخص ، يعنى عبداللّه بن سباء شك كرده بود و ما براى اثبات مدعاى خود، مطالبى را از كتاب با ارزش او ((الفتنة الكبرى )) جزء دوم ، ((على وبنوه )) نقل مى كنيم )). اضواء على السنة المحمدية ، ص 178 و 179

ما براى آسانى كار، ترجمه گفتار دكتر طه حسين را از كتاب ((على و فرزندانش )) كه ترجمه كتاب ((على و بنوه )) است ، در اينجا متذكر مى شويم .

دكتر ((طه حسين )) مى گويد: جاى تعجب است كه برادران اهل تسنن ، يك شخصيت موهوم و ساختگى را اين قدر بزرگ مى كنند و مذهبى را كه پيروى از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را بعد از آن حضرت واجب و لازم مى داند، از اختراعات و ابداعات او مى دانند. اما وجود امثال ((كعب الاحبار يهودى )) را كه در زمره اصحاب خاص معاويه بوده و مطابق ميل او روايت جعل مى كرده است و همچنين ((تميم بن اوس دارى )) را كه از مسيحيان بوده و اين دو نفر سبب گنجاندن اسرائيليات و مسيحيّات در اسلام شده اند، ناديده گرفته و بدعتهاى آن دو را متذكر نمى شوند.

من از برادران اهل سنت خود مى پرسم ، آيا اگر كسى با استناد به اينكه اين دو نفر با شيعيان ميانه خوبى نداشته و بلكه بد بودند، و بيشتر رفت و آمد آنها با مروجين مكتب تسنن بوده ، بگويد: مكتب تسنن ، ساخته و پرداخته يهود يا نصاراست ؛ چون اين دو نفر بعضى از عقايد يهود يا نصارا را به عنوان عقايد اسلام تحت پوشش روايات به خورد اهل تسنن مى دادند، درست خواهد بود؟ هرگز! زيرا صداقت چيزى است كه هيچ وقت انسان را زمين نمى زند؛ و با بيان حقيقت هيچ كسى كوچك و ناتوان نخواهد شد.پس بياييد به دور از تعصب و لجبازى ، دنبال حقيقت باشيم و براى اثبات حقّانيت خود جعل اكاذيب نكنيم ، تا فتنه و فساد و نفاق از بين برداشته شده و بتوانيم در كنار همديگر، با صلح و صفا زندگى كنيم . على و فرزندانش (ترجمه كتاب على و بنوه )، ص 109 .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 9:13  توسط محمد امین  | 


حاكم نيشابورى در تاريخ خود با سلسله سند روايت كرده است كه ابوبكر گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((هر كس دانشى يا حديثى از من يادداشت كند، تا آن علم و حديث باقى است ، همچنان براى او ثواب نوشته مى شود)).
محدّثان ، جمعاً 142 حديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را به نقل از ابوبكر روايت كرده اند. سيوطى آن را در فصل مخصوصى از ((تاريخ الخلفا)) در شرح حال ابوبكر آورده است . حديث فوق ، روايت 89 آن است .
مضمون اين حديث را، احاديثى كه از اميرالمؤ منين على بن ابيطالب - عليه السّلام -، عبداللّه عبّاس ، عبداللّه عمر، عبداللّه مسعود، ابو سعيد خدرى ، ابوالدرداء، انس بن مالك ، معاذبن جبل و ابوهريره به طرق كثيره و متنوّع نقل شده است ، تأ ييد مى كنند و آن اينكه : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((هر كس چهل حديث به امّت من ياد بدهد - يا براى آنها نگاه دارد - خداوند در روز قيامت او را در شمار علما و فقيهان در آورد)).
و در روايتى آمده است : ((خداوند او را فقيهى دانشمند برانگيخته گرداند)).
و در روايت ابوالدرداء است كه : ((من در روز قيامت گواه و شفيع او خواهم بود)).
و در روايت ابن مسعود چنين است : ((به وى مى گويند: از هر در بهشت كه مى خواهى وارد شو)).
و در روايت عبداللّه بن عمر مى گويد: ((نامش در شمار دانشمندان نوشته مى شود، و در رديف شهيدان ، محشور مى گردد))(231) .
با اين وصف ، در عصر خلافت ابوبكر و عمر، احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - جمع آورى نشد. ابوبكر در ايّام خلافتش دستور داد پانصد حديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را جمع آورى كردند. شبى خوابيده بود، سخت منقلب شد. عايشه مى گويد: حالت انقلاب وى ، مرا ناراحت كرد. صبح آن روز گفت : دخترم ! احاديثى كه نزد توست بياور! چون آنها را نزد او بردم ، همه را آتش زد!...
اين روايت را عمادالدين ابن كثير در ((مسند صديق )) از حاكم نيشابورى نقل كرده است . قاضى ابو امية احوص بن مفضّل گلابى نيز آن را در كنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه 237، حديث 4845 آورده است .
ونيز زهرى از عروة بن مسعود نقل مى كند كه چون عمربن خطّاب خواست احاديث را جمع آورى كند، از صحابه پيغمبر استفتاء كرد، آنها نظر دادند كه اين كار را انجام دهد. عمر يك ماه درباره آن فكر كرد، سپس روزى گفت : ((من خواستم احاديث را جمع آورى كنم ، ولى بعد قومى را به ياد آوردم كه پيش از شما كتابهايى نوشتند و چنان اوقات خود را صرف آن كردند كه كتاب خدا را رها ساختند.من هم به خدا قسم !هيچگاه كتاب خدا را به چيزى آلوده نمى سازم )). اين حديث نيز در كنزالعمّال ، جلد پنجم ، صفحه 239، شماره 4860 آمده است
ابن عبدالبرّ در كتاب ((جامع بيان العلم وفضله )) نيز آن را روايت كرده است : نگاه كنيد به مختصر آن كتاب ، صفحه 33.
ابن سعد هم از طريق زهرى روايت نموده است ، چنانكه در كنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه 239 نقل شده است .
نيز از ابو وهب ، روايت شده است كه گفت : شنيدم مالك بن انس نقل مى كرد كه عمر بن خطّاب ، خواست دستور دهد تا احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را بنويسند يا آن را نوشتند، ولى بعد گفت : نه ! با كتاب خدا، كتابى نخواهد بود.
اين حديث به شماره 4861 در صفحه 239 كنز العمال آمده است . ابن عبدالبرّ هم در كتاب ((جامع بيان العلم )) صفحه 32 آن را آورده است .

عبداللّه عمر روايت مى كند كه چون عمر خواست دستور دهد تاريخ را بنويسند، مدت يك ماه از خدا استمداد جست ، سپس عزم خود را جزم كرد، اما بعد گفت : من مردمى را كه قبل از شما بودند به ياد آوردم كه كتابها نوشتند و به آن روى آوردند و كتاب خدا را ترك گفتند.
اين حديث را ابن تيميه سلفى در ((الطيوريات )) به سند صحيح روايت نموده . سيوطى نيز در تاريخ الخلفا ((اخبار عمر وقضاياه )) نقل كرده است .
در عصر خلافت عمر، مردى از ياران او آمد و به او گفت : يا اميرالمؤ منين ! وقتى ما مدائن (پايتخت ساسانيان ) را فتح كرديم به كتابهايى دست يافتيم كه مشتمل بر علوم ايرانيان و سخنان شگفت انگيز بود. عمر دستور داد ((دره )) (تازيانه مخصوص ) او را بياورند، وقتى آوردند، بقدرى با آن به مرد مزبور زد كه ((دره )) پاره پاره شد. سپس آيه اوايل سوره يوسف را قرائت كرد: ((نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ))(232) و گفت : واى بر تو! آيا داستانهايى بهتر از كتاب خدا هست ...؟!
اين حديث را اصحاب سنن روايت كرده اند. ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه ، جلد سوّم ، صفحه 122، ضمن احوال عمر، نقل كرده است .
در اينجا مصلحت امّت اسلام ايجاب مى كرد كه خليفه دستور دهد كتابهاى مزبور را مورد بازرسى قرار دهند؛ آنچه مفيد بود مانند علم طبّ، علوم رياضى ، علم طبقات الا رض (فيزيولوژى )، جغرافيا، تاريخ گذشتگان و امثال آن را كه اسلام مباح مى داند، نگاهدارند، نه اينكه آنها را طعمه حريق سازند! اسلام چه نفعى از سوزاندن اين كتابها مى برد؟!
اميرالمؤ منين على - عليه السّلام - مى فرمايد: ((علم ، گمشده مؤ من است ، آن را به دست آوريد ولو از مشركان باشد...))(233) .
و مى فرمايد: ((حكمت ، گمشده مؤ من است ، بايد آن را به دست آورد، ولو از دست پاسبانان باشد))(234) .
اين دو حديث را ابن عبدالبرّ در كتاب جامع بيان العلم و فضله ، باب الحال الّتى تنال به العلم ، از آن حضرت روايت كرده است (235) .
روايات درباره ممانعت عمر از تدوين علم و جلوگيرى از جمع آورى احاديث و اخبار، متواتر است . و شيعه و سنّى به طرق مختلف آن را نقل كرده اند، تا جايى كه وى صحابه را از نوشتن احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مطلقاً برحذر داشت ! علاوه بزرگان ايشان را در مدينه نگاهداشت تا احاديث آن حضرت را در اطراف ، منتشر نسازند!
عبدالرحمن بن عوف مى گويد: به خدا پيش از آنكه عمر بميرد، اصحاب پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، عبداللّه بن حذيفه ، ابوالدرداء، ابوذر و عقبة بن عامر را از نقاط مختلف گِرد آورد و به ايشان گفت : چرا از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اين روايات را در همه جا پخش كرده ايد؟
گفتند: ما را از آن منع مى كنى ؟ گفت : نه ! ولى نزد من بمانيد، به خدا تا من زنده ام حق نداريد از من فاصله بگيريد...!
اين حديث را محمدبن اسحاق نقل كرده ودر كنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه 339، به شماره 4865 نيز آمده است .
مفاسدى كه از اين راه ناشى شد و هرگز جبران نمى گردد، بر كسى پوشيده نيست . كاش ! خليفه اول و دوم با على بن ابيطالب - عليه السّلام - وساير افراد خاندان پيامبر و ياران برگزيده آن حضرت كه از بامداد تا شامگاه به ياد خدا بودند وجز ذات مقدّس او منظورى نداشتند، كنار مى آمدند. واز آنها مى خواستند تا احاديث و آثار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را جمع آورى كنند و در كتاب ويژه اى تدوين نمايند، تا آنها كه بعد از ايشان مى آيند، يعنى تابعين (شاگردان صحابه ) و تابعينِ تابعين (شاگردان تابعين ) و نسلهاى بعدى امّت ؛ مانند قرآن مجيد آن را به ارث ببرند؛ زيرا در سنّت پيامبر مطالبى بود كه متشابهات قرآن را توضيح مى داد و مجملات آن را بيان مى كرد. و عمومات آن را تخصيص مى داد و مطلقاتش را مقيد مى ساخت ، تا از اين راه ، خردمندان به حقيقت كتاب بزرگ الهى پى ببرند؛ چون با حفظ سنت پيامبر، قرآن محفوظ مى ماند، و با تلف شدن آن ، بسيارى از احكام قرآن از ميان مى رفت .
وديگر حفظ سنّت ، موكول به عنايت دو خليفه وقوّه اجتهاد آنها در ضبط و تدوين آن نمى شد. اگر آنها اين كار را مى كردند (استمداد از على - عليه السّلام - و بنى هاشم ) امّت و سنت از دسايس دروغگويان و نسبتهاى خلاف واقعى كه به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دادند، مصون مى ماندند؛ زيرا اگر احاديث پيامبر از همان عصر در يك كتاب ، تدوين و جمع آورى مى شد، مسلمانان آن را مقدّس مى شمردند، و باب جعل حديث ، به روى دروغگويان ، به كلّى بسته مى شد، ولى چون دو خليفه اين فرصت را از دست دادند، دروغگويان به پيغمبر فزونى يافتند، و دستِ سياست ، احاديث را به بازى گرفت ، و دار و دسته دروغ سازان ، ((سنت پيغمبر)) را ملعبه هوى وهوس خويش قرار دادند. بويژه در عصر معاويه و عناصر سركشى كه پيرامون وى گِرد آمده بودند. كار اين دروغ سازان ، سخت بالا گرفت و بازار اباطيل رونق كامل يافت .
و نيز دو خليفه و همدستان آنها توانايى آن را داشتند كه با تدوين سنّت پيغمبر - به نحوى كه گفتيم - مسلمانان را از شرّ اين دروغ سازان و جاعلان حرفه اى باز دارند.
شايد خواننده متوجه باشد كه صحابه در روز نخست ، بيش از ما پى به لزوم تدوين حديث برده بودند، ولى مطامعى كه داشتند و از هر جهت خود را مهيا نموده و براى نيل به آن مجهز ساخته بودند، با بسيارى از نصوص صريح و انبوه روايات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه در يكجا گِرد مى آمد و در دسترس همه قرار مى گرفت ، وفق نمى داد!؛ زيرا مسلم بود آن نصوص واحاديث ، از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - صادر شده است ، و كسى نمى توانست معانى آن را انكار كند! ما نيز از همين جا وارد بحث شده ايم و اين كتاب را تدوين مى كنيم . فانّا للّه و انّا اليه راجعون !
امّا شخص پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، تمام كتاب خدا (قرآن ) و سنّت و ميراث پيغمبران را به جانشين خويش على بن ابيطالب - عليه السّلام - سپرد. بدينگونه آنها را در ((امام مبين )) گِرد آورد كه هرگز باطل در وجود او راه ندارد.
و به آن حضرت وصيّت كرد كه آنها را به امامان بعد از خود بسپارد؛ امامانى كه يكى از دو ثقل پيغمبر و همتاى كتاب خدا بودند و از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وارد گردند.
در حديث صحيح از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت شده است كه فرموده : ((على با قرآن و قرآن با على است ، اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض بر من گِرد آيند)).
اين حديث را حاكم نيشابورى با اسناد صحيح از امّ سلمه نقل كرده است (236) سپس حاكم مى گويد: ((اين حديث ، داراى اسناد صحيحى است ، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند!!)). ذهبى نيز در ((التلخيص )) با اعتراف به صحّت آن ، آن را روايت كرده است .
در اين جا بسيار مناسب است كه خاطر قارئين محترم را به اين معيت مقدّس ، ميان قرآن و على - عليه السّلام - معطوف سازيم كه :
1 -
اين معيت ، بر سبيل دوام و استمرار در هر لحظه باقى است تا هر دو بر حوض ، به حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برسند.
2 -
نفى افتراق و عدم جدايى آن دو را به لفظ ((لن )) كه براى نفى ابد است ، آورده نه ((لا)) و ساير ادات نفى .
3 -
وفات على - عليه السّلام - صدها سال پيش از آنكه آن حضرت با قرآن بر حوض وارد شوند، چگونه با عدم افتراق آنها وفق مى دهد. و جدا نبودن اين دو از يكديگر، چگونه تحقّق مى يابد(237) ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ وَلا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَليلاً ماتَذَّكَّرونَ تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمين ))(238) .

کتاب اجتهاد در مقابل نص / نویسنده عبدالحسين شرف الدّين/فصل اوّل : اجتهادات ابوبكر و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت پيامبر(ص )/ قسمت 14

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:23  توسط محمد امین  | 

 طرح شبهه:

اگرچه روايات متعددى در صحاح اهل سنت آمده است كه هركس « فاطمه را اذيت كند، رسول خدا را اذيت كرده است و غضب فاطمه، غضب رسول خدا است » از آن طرف نيز قبول داريم كه ابوبكر با فاطمه بر سر فدك اختلاف داشتند و ابوبكر به خاطر روايتى كه از پيامبر شنيده بود، فدك را جزء اموال عموم قرار داد و فاطمه از او دلگير شد؛ اما روايت صحيحى هم داريم كه علي نيز فاطمه را اذيت و وى را به غضب آورده است. چنانچه در قضيه خواستگارى علي از دختر ابوجهل، هم فاطمه وهم و هم رسول خدا صلى الله عليه وآله را از كارى كه علي كرد، به خشم آمدند.

 نقد و بررسي:

اصل روايت:

پس از باز گشت كاروان اهل بيت از اسارت شام به شهر مدينه، مسور بن مخرمه نزد امام سجاد (ع) آمد و گفت: آيا كارى هست كه به من فرمان دهى تا انجام دهم؟ فرمود: نه، مخرمه گفت: آيا شمشير رسول خدا را به من مى‌دهي؛ چون مى‌ترسم از تو بگيرند؟ به خدا سوگند! اگر آن را به من بدهى هيچگاه دست آنان به آن نخواهد رسيد مگر جانم را بگيرند، علي از دختر ابوجهل خواستگارى كرد، پيغمبر را بر منبر ديدم كه در اين باره سخن مى‌گفت و من نوجوانى بودم كه به حد بلوغ رسيده و محتلم مى‌شدم، شنيدم مى‌فرمود: فاطمه از من است و من مى‌ترسم در دينش دچار فتنه شود، سپس يادى كرد از دامادش كه از بنى عبد شمس بود و از او ستايش كرد و فرمود: با من با صداقت سخن مى‌گفت و به وعده‌اش وفا مى‌كرد، من نمى‌خواهم حرامى را حلال و حلالى را حرام كنم؛ ولى به خدا سوگند بدانيد دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در يكجا با هم جمع نمى‌شوند.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري ج 3، ص 1132، ح2443، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

مسور گفت: علي به خواستگارى دختر ابوجهل رفت، فاطمه شنيد، نزد پدر آمد و عرض كرد: اطرافيانت گمان مى‌كنند براى دخترانت ناراحت و خشمگين نمى‌شوي، علي قصد ازدواج با دختر ابوجهل را دارد، رسول خدا (ص) فرمود: ابوالعاص بن ريبع را به دامادى پذيرفتم چون صادق و راستگو بود، همانا بدانيد، فاطمه پاره تن من است، دوست ندارم چيزى ناراحتش كند، به خدا سوگند! دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در يكجا جمع نمى‌شوند. پس از اين بود كه علي از خواستگارى دختر ابوجهل منصرف شد.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1364 ح 3523، كتاب فضائل الصحابة، ب 16، باب ذِكْرُ أَصْهَارِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم مِنْهُمْ أَبُو الْعَاصِ بْنُ الرَّبِيعِ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

البته روايات ديگرى نيز در اين باره در كتاب‌‌هاى اهل سنت وجود دارد؛‌ ولى از آن جايى كه كتاب بخارى برترين كتاب روائى اهل سنت است، ما به نقد روايات اين كتاب بسنده مى‌كنيم. بى ترديد اگر ريشه اين روايات زده شود، تكليف بقيه آن‌ها نيز روشن خواهد شد.

ديدگاه اهل بيت عليهم السلام در باره اين افسانه:

شيخ صدوق رضوان الله تعالى عليه در كتاب شريف الأمالى روايت مفصلى را در اين باره به نقل از امام صادق عليه السلام نقل مى‌كند كه‌ آن حضرت به افسانه بودن اين قضيه تصريح مى‌كند.

علقمه مى‌گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! مردم به ما كارهاى زشتى نسبت ميدهند؛ به طورى كه سينه ما تنگ شده و شديداً ناراحت مى‌شويم فرمود: اى علقمه انسان نميتواند خشنودى مردم را جلب نموده و جلو زبان آن‌ها را بگيرد. چگونه سالم مى‏مانيد از چيزى كه انبياء و پيامبران و اوصياء عليهم السلام از او سالم نماندند. آيا به يوسف نسبت ندادند كه او تصميم گرفت كه زنا كند؟ آيا در باره ايوب نگفتند كه او از اثر گناهانش به آن مصيبت‌ها دچار گشت؟ آيا در حق داوود پيغمبر نگفتند كه او دنبال كرد پرنده را تا اينكه چشمش بزن اوريا افتاد و دلباخته او شد و به منظور رسيدن به هدف خود شوهر آن زن را در جلو جبهه جنگ پيشاپيش تابوت قرار داد تا اينكه كشته شد سپس با آن زن ازدواج كرد؟....

آيا در باره حضرتش نگفتند كه او در باره پسر عمش علي عليه السلام نظر خصوصى دارد و طبق هواى نفس خود سخن ميگويد تا اينكه خداوند دروغ آنان را روشن ساخت و اين آيه را نازل فرمود وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْى يُوحى‏؟...

و در باره اوصياء بيش از اينها گفتند. آيا نسبت ندادند به سيد اوصياء عليهم السلام كه او طالب دنيا و در پى خلافت و سلطنت است و اين‌كه او هميشه در صدد فتنه و آشوب است و سكون و آرامش اجتماع را دوست ندارد. و اينكه او خون مسلمانان را بدون جهت مى‌ريزد و اينكه اگر او مرد خوبى بود خالد بن وليد را مأمور كشتن او نميكردند.

آيا نسبت ندادند كه او مى‌خواهد با دختر ابوجهل با داشتن فاطمه زهرا عليها سلام ازدواج كند و اينكه پيامبر در حضور مسلمين بالاى منبر از او شكايت كرد و فرمود: « مردم! علي تصميم گرفته دختر دشمن خدا را بر سر دختر پيامبر خدا بياورد. آگاه باشيد فاطمه پاره تن من است هر كه او را آزار دهد مرا آزاد داده و هر كه او را خوشحال كند مرا خوشحال كرده و هر كه او را بخشم آورد مرا بخشم آورده است».

سپس حضرت صادق عليه السلام فرمود: اى علقمه! چه شگفت انگيز است گفتارهاى متناقض مردم در باره علي عليه السلام. چقدر فاصله است ميان گفتار كسى كه مى‌گويد: علي خدا و معبود است و گفتار كسى كه مى‌گويد او بنده نافرمان است و دستور معبود را تمرد مى‌كند، و از اين دو رقم نسبت ناروا گفتار كسى كه او را نافرمان و متمرد مى‌داند در نظر علي عليه السلام آسان‏تر است از نسبت خدائى بود.

الصدوق، أبو جعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، الأمالي، ص 165، تحقيق و نشر: قسم الدراسات الاسلامية - مؤسسة البعثة - قم، الطبعة: الأولى، 1417هـ.

 

همچنين مرحوم اربيلى روايتى را از اميرمؤمنان عليه السلام كه آن حضرت تصريح مى‌كند هيچگاه فاطمه زهرا سلام الله عليها را به خشم نياورده است:

 

فَوَ اللَّهِ مَا أَغْضَبْتُهَا وَ لَا أَكْرَهْتُهَا عَلَى أَمْرٍ حَتَّى قَبَضَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا أَغْضَبَتْنِي وَ لَا عَصَتْ لِي أَمْراً وَ لَقَدْ كُنْتُ أَنْظُرُ إِلَيْهَا فَتَنْكَشِفُ عَنِّي الْهُمُومُ وَ الْأَحْزَان‏.

به خداوند سوگند! من هيچگاه فاطمه را خشمگين و ناراحت نكردم تا از دنيا رحلت نمود. فاطمه هم مرا خشمناك نكرد و از من نافرمانى ننمود. هر گاه من محزون و اندوهناك مى‏شدم براى رفع غم و اندوه خود به چهر فاطمه نگاه مى‏كردم.

الأربلي، أبى الحسن علي بن عيسى بن أبي الفتح (متوفاى693هـ)، كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج 1 ص 373، ناشر: دار الأضواء ـ بيروت، الطبعة الثانية، 1405هـ ـ 1985م.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:16  توسط محمد امین  | 


امامت كه همان خلافت بعد از رسول است به سه شكل منعقد مى گردد:
.1خليفه اى جانشين خويش - يعنى خليفه بعد از خود - را تعيين مى كند.

مثال این كه ابوبكر بعد از خودش ، عمر را به زمامدارى مردم تعيين نمود و كسى هم با اين نظريه مخالفت نكرد. پذيرش عموم مسلمانان نشان مى دهد كه اين راه و روش را صحيح دانسته اند. لذا اين نوع از انتخاب خليفه كه به دست خليفه قبل انجام مى گيرد، به دليل عمل ابوبكر و عدم اعتراض ‍ مردم صحيح است ، و در اصالت و صحت اين روش در مكتب خلفا اختلافى وجود ندارد.
.2خيلفه به انتخاب مردم تعيين مى شود.
در اين نوع از تعيين خليفه صاحب نظران مكتب خلفا اختلاف دارند. ماوردى مى گويد: اكثريت دانشمندان برآنند كه خليفه به وسيله پنج تن از اهل حل و عقد يعنى بزرگان و عقلاى قوم انتخاب مى شود، يا اين كه يك تن انتخاب مى نمايد، و چهار نفر ديگر موافقت مى كنند.
دليلى كه ايشان براى اين نظريه نقل مى كنند، اين است كه در خلافت ابوبكر، پنج تن با وى بيعت كردند، و اين بيعت رسميت يافت ، و پذيرفته شد. پنج تن مزبور عبارت بودند از: عمر بن خطاب ، ابوعبيده جراح ، سالم آزاد كرده ابوحذيفه ، نعمان بن بشير و اسيد بن حضير و بدين شكل بيعت در سقيفه منتخب در سقيفه ، به مردم عرضه شد، مردم نيز خواه و ناخواه او زا پذيرفتند.
پس به اين دليل - يعنى عمل اين چند تن - انتخاب خليفه با بيعت و رضاى پنج تن از اهل حل و عقد تماميت مى پذيرد، و انجام مى يابد.
دليل ديگر اين نظريه اين است كه عمر بن خطاب در شورائى كه براى تعيين خليفه پس از خويش معين نمود گفت : اگر پنج تن از اين شش نفر يكى را به خلافت پذيرفتند، او خليفه خواهد بود.
بيشتر دانشمندان اين مكتب در اين عقايد اتفاق نظر دارند.
گروهى ديگرى از دانشمندان مكتب خلافت مى گويند:
خلافت همانند عقد ازدواج است . همانطور كه در عقد نكاح ، يك عاقد لازم است و دو شاهد، در خلافت هم يك نفر بيعت مى كند، و دو نفر اعلام رضايت مى نمايند. و همين تعداد از اهل حل و عقد براى تعيين خليفه و زمامدار كافى است .  ماوردى : الاحكام السلطانيه و الولايات الدينيه / 7.
دسته سوم معتقدند: تنها اگر يك نفر با خليفه بيعت كند كافى مى باشد. انتخاب يك نفر و بيعت همان يك نفر، خليفه امت بزرگ اسلامى را بر مى گزيند.
دليل اينها اين است كه مى گويند: عباس بن عبدالمطلب به على گفت : امدد يدك ابايعك فيقول الناس : عم رسول الله صلى الله عليه و آله بايع ابن عمه ، فلا يختلف عليك اثنان  : 324
دست خويش را دراز كن تا با تو بيعت كنم . مردم خواهند گفت :
عموى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با پسر عموى وى بيعت كرده است . و ديگر پس از آن ، دو نفر هم در كار شما مخالفت نخواهند كرد .
دليل دوم اين است كه بيعت مانند حكم و فرمان حاكم شرع است ، و حكم و فرمان يك حاكم شرع ، نافذ مى باشد و مخالفت با آن جايز نيست .
بنابراين دو دليل ، اگر حتى يك نفر با كسى به عنوان خلافت بيعت كرد، خلافت وى بر پا مى شود، و رسميت و شرعيت پيدا مى كند.
3.خيلفه با زور شمشير و پيروزى نظامى خلافت را به دست آورد.

 بر اساس ‍ اين نظر اگر حكومت بر مسلمانان به وسيله زور و غلبه نظامى بدست آمد، شخص حاكم ، خليفه بر حق است ، و خلافت او رسمى و اسلامى مى باشد، و طبق نقل قاضى ابويعلى :
آن كسى كه با شمشير و زور بر جامعه اسلامى غلبه يافت ، و خليفه گشت ، و اميرالمومنين ناميده شد، ديگر براى هر كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد جايز و روا نيست كه شبى را به روز آورد و در حالى كه او را امام نداند؛ خواه خليفه آدمى جنايتكار باشد، و خواه پاكدامن .
فضل الله بن روزبهان ، فقيه معتبر مكتب خلفا، در كتاب سلوك الملوك در مورد اين قسم از تشكيل خلافت مى نويسد:
طريق چهارم از اسباب انعقاد پادشاهى و امامت و، شوكت و استيلا است . علما گفته اند كه چون امام وفات كند، و شخصى متصدى امامت گردد بى بيعتى و بى آن كه كسى او را خليفه ساخته باشد و مردمان را قهر كند به شوكت و لشكر، امامت او منعقد مى گردد بى بيعتى ؛ خواه قريشى باشد و خواه نه ، و خواه عرب باشد يا عجم يا ترك ، خواه مستجمع شرايط باشد و خواه فاسق و جاهل ... و امام و خيلفه بر او اطلاق توان كرد.
خليفه و مسلمانان  
اگر كسى به يكى از راههاى گفته شده به خلافت رسيد، به زور، يا با بيعت يك تن يا سه تن يا پنج تن ، يا با انتخاب خليفه قبلى ، بر عموم مسلمين واجب است كه او را به شخص و نام بشناسند و به خلافت بپذيرند، همانطور كه واجب است خدا و پيامبرش را بشناسند.
اين خود يك نظر است ؛ اما اكثريت معتقدند به همين اندازه كه مردم بدانند كه چه كسى خليفه است كافى است ، و شناسائى تفصيلى احتياج نيست ، و شناخت اجمالى كافى مى باشد.
پيروان مكتب خلافت يك دسته روايات در معتبرترين كتب خويش از برجسته ترين راويان نقل مى كنند، و براساس آن مى گويند امام و خليفه مسلمانان هر كارى را مجاز است انجام بدهد، جايز نيست بر روى او شمشير كشيد، و با او مخالفت نمود و بر او خروج كرد. اينك نمونه هايى از اين روايات :
.1حذيفه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند:
يكون بعدى ائمه لايهتدون بهداى ولايستنون بسنتى فيهم رجال قلوبهم كفلوب الشياطين فى جثمان انس .
قال قلت : كيف اصنع يا رسول الله ان ادرك ذلك ؟
قال :تسمع و تطيع للامير، و ان ضرب ظهرك و اخذ مالك ، فاسمع واطع. صحيح مسلم 6 / 20 - 22، باب الامر بلزوم الجماعه ، چ محمد على صبيح بميدان الازهر قاهره
پس از من پيشوايانى خواهند آمد كه راه من نمى روند، و به روش من عمل نمى كنند. پاره اى از ايشان دالهائى همچون دل شياطين دارند اگر چه به ظاهر انسانند!
حذيفه مى گويد: گفتم : يا رسول الله ، اگر من آن زمان را دريابم چه عكس ‍ العملى نشان دهم ؟ فرمود:
شنوائى صد در صد و اطاعت مطلق از امير كن ، و اگر چه بر پشتت بكوبد، و مالت را ببرد تو بايد فرمان ببرى ، و گوش به دستورش بسپارى !.
.2 ابن عباس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت مى نمايد:
من راى من امامه شيئا تكرهه فيصبرفانه فارق الجماعه شبرا فمات ، مات ميته جاهليه. مسلم ، باب الامر بلزوم الجماعه 6 / 60 - 22، ج مصر 1334 ه‍
اگر كسى از پيشوا و زمامدار خويش چيز ناخوش آيندى مشاهده كرد، بايد كه صبر كند؛ زيرا اگر كسى از دستگاه خلافت و مسلمانان پيرو آنها يك وجب دور شود، بر آن بميرد، مانند مردگان جاهليت مرده است .
.3 در روايت ديگر ابن عباس از آن حضرات چنين نقل شده است :
ليس احد من اللناس خرج من السلطان شبرا فمات عليه ، الا مات ميته جاهليه مسلم ، باب الامر بلزوم الجماعه 6 / 60 - 22، ج مصر 1334 ه‍
هيچكس را نرسد كه بر پادشاه و امام زمان خود قيام كند و حتى وجبى از حكومت او سر پيچى نمايد. و اگر چنان كند و بميرد، بر سنت جاهليت مرده باشد.
يكى از دانشمندان بزرگ مكتب خلفا در ذيل اين احاديث در بابى به عنوان لزوم طاعه الامراء مى گويد:
عموم اهل سنت يعنى فقهاء و محدثين و متكلمين مى گويند كه حاكم با فسق و ظلم و زير پا گذاشتن حقوق مردم معزول نمى شود، و نمى تواند او را خلع نمود. و اصولا جايز و روا نيست كه عليه او قيام شود، بلكه واجب است كه او را پند و اندرز دهند؛ و او را از خداوند و قيامت بترسانيد؛ زيرا در اين زمينه احاديثى از پيامبر به دست ما رسيده است كه ما را از خروج عليه زمامدار باز مى دارد.
خلاصه سخن اين كه قيام بر ضد پيشوايان و زمامداران به اجماع همه مسلمانان حرام است ؛ اگر چه فاسق و ستمگر هم باشند.
بنابراين عقيده ، خروج بر يزيد بن معاويه شراب خوار و سگ باز و قاتل و جانى ، و قيام عليه عبدالملك بن مروان كه سربازانش خانه كعبه را در زير منجنيق كردند، و جنگ بر ضد وليد كه قرآن كريم را هدف تير قرار داد، جايز نيست ، و حرام مى باشد!!
نووى  شارح دانشمند صحيح مسلم به دنبال سخنان بالا مى گويد:
روايات فراوان پشت در پشت هم داده و گفتار بالا را اثبات مى كنند، و از آن گذشته اهل سنت اجماع كرده اند كه زمامدار با فسق و فجور از امامت عزل نمى گردد. شرح نورى بر مسلم ، باب الامر بلريم الجماعه 12 / 229،
اين دانشمند در اين جا به آيه شريفه اطيوالله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم  استناد كرده و گفته است كه چون زمامداران اولياء امورند، از ايشان بايست اطاعت كرد.
اين بود خلاصه سخنى كه در مكتب علمى و حديثى و شروح كتب خلفا آمده است .

برگرفته از کتاب نقش ائمه در احیاء دین نوشته علامه سید مرتضی عسگری

بعضی از منابع که حذف شده است در کتاب موجود می باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 17:1  توسط محمد امین  | 

قُلْ لاَ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً إِنَّ اللهَ غَفُورٌ شَكُورٌ

 (اى پيامبر ما!) بگو: «من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم در خواست نمى كنم، جز دوست داشتن نزديكانم (=اهل بيتم)» و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكى اش مى افزاييم; چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگذار است.   «سوره شورى، آيه 23»

  «قربى» كيانند؟

 تمام بحث در اين آيه شريفه، پيرامون كلمه «قربى» و تفسير آن دور مى زند. راستى منظور از قربى چه كسانى هستند، كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) دوستى و مودّت آنها را به عنوان اجر و مزد رسالت از مسلمانان خواسته است؟

اگر سرى به سوره شعراء بزنيم، خواهيم ديد كه مسأله اجر و مزد رسالت قبل از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)از زبان پنج تن از پيامبران بزرگ ديگر، حضرت نوح، هود، صالح،  لوط، و شعيب(عليهم السلام)، نيز مطرح شده است. ولى آن بزرگواران هيچ اجر و مزدى، حتّى دوستى نزديكان خويش را طلب نكرده اند! تمام اين بزرگواران فرموده اند:

وَمَـا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِىَ إِلاّ عَلَى رَبِّ الْعـالَمِينَ(سوره شعراء، آيات 109، 127، 145، 164 و 180)

من براى اين دعوت (و رسالت) هيچ اجر و مزدى از شما نمى طلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالميان است!

راستى چطور اين پيامبران هيچ گونه اجر و مزدى در خواست نكرده اند، ولى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) «دوستى نزديكانش» را به عنوان اجر و مزد رسالت خويش مطرح كرده است؟

آيا مقام پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بالاتر بوده، يا مقام ساير پيامبران الهى(عليهم السلام)؟ بدون شك خاتم الانبياء، حضرت محمّد مصطفى(صلى الله عليه وآله) افضل از تمام انبياء بوده است و لهذا در روز قيامت هر پيامبرى فقط شاهد بر امّت خويش است، ولى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)شاهد و گواه بر تمام گواهان و شاهدان مى باشد (فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّة بِشَهيد وَجِئْنـا بِكَ عَلى هـؤُلاءِ شَهيداً(سوره نساء، آيه 41.)).

سؤال : هدف پيامبر(صلى الله عليه وآله)از اين اجر و مزد چه بوده است. آيا اين اجر و مزد را صرفاً براى خود مى خواسته; يا در اين تقاضا هم، اهداف مقدّس ديگرى نهفته است كه سود آن به مردم و مسمانان بازگشت مى كند؟

پاسخ : براى روشن شدن اين پرسش لازم است دو آيه ديگر از قران مجيد را در كنار آيه مودّت بنهيم، تا آيات قرآن يكديگر را تفسير كنند.

1 ـ در آيه شريفه 47 سوره سبأ مى خوانيم:

قُلْ مـا سَأَلْتُكُم مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِىَ اِلاّ عَلَى اللهِ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْء شَهيدٌ;

(اى پيامبر اسلام!) بگو: «هر اجر و پاداشى از شما خواسته ام (مودة قربى) براى خود شماست; اجر من تنها بر خداوند است، و او بر همه چيز گواه است!

اين آيه شريفه تا اندازه اى ابهام ناشى از آيه مودّت را روشن كرد و معلوم شد كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نيز همچون ساير پيامبران هيچ اجر و مزدى براى خويش از مردم نخواسته است و مسئله «مودّت قربى» در حقيقت بخاطر خود مردم مطرح شده است!

2 ـ در آيه 57 سوره فرقان، كه در حقيقت مفسّر آيه 47 سوره سبأ است، و چگونگى فايده «مودّت قربى» را براى مردم روشن مى كند، مى خوانيم:

قُلْ مَـا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِلاَّ مَنْ شـاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّه سَبيلا

(اى پيامبر اسلام) بگو: «من در برابر آن (ابلاغ آيين خدا) هيچ گونه پاداشى از شما نمى طلبم; مگر كسى كه بخواهد راهى به سوى پروردگارش برگزيند (اين پاداش من است).

آيه قبل نشان داد كه اجر رسالت سود شخصى براى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) ندارد، بلكه فايده آن به خود مردم باز مى گردد و اين آيه نشان مى دهد كه اساساً طرح مسئله اجر رسالت، خود در راستاى استمرار اهداف رسالت است و در حقيقت سود آن به اصل آيين باز مى گردد.

نتيجه اين كه، مسأله «اجر و مزد رسالت» يك نفع و سود شخصى كه اختصاص به پيامبر اسلام داشته باشد نيست و آن حضرت نيز مانند ساير انبياء از مردم هيچ اجر و مزد شخصى طلب نكرده است، بلكه اجر رسالت، كه در آيه مودّت مطرح شده، در حقيقت باعث استمرار رسالت است. حال با توجّه به اين نكته كه «مودّت قربى» چنين ارزش فوق العاده اى دارد كه باعث اسمترار رسالت مى باشد، آيا بايد از كنار اين آيه شريفه به آسانى گذشت، تا مبادا پيشداوريها و اعتقادات باطل، دستخوش نوسان و تغيير شود؟!

نظرات اهل سنّت پيرامون «قربى»

 علماء اهل تسنّن تفسيرهاى مختلفى در اين زمينه ارائه داده اند، كه هيچ كدام متناسب با آيه نيست. به چند نمونه آن توجّه كنيد:

1 ـ از جمله گفته اند كه منظور از «قربى» محبّت و مودّت اهل بيت پيامبر است; ولى مودّتى خالى از ولايت و امامت و خلافت! و تنها علاقه ظاهرى به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت پاك آن حضرت!

امّا آيا مى توان اين دوستى ساده را همطراز رسالت دانست؟

آيا محبّت معمولى بدون ولايت و امامت، مى تواند اجر رسالت و معادل آن باشد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 15:17  توسط محمد امین  | 

 

ادلّه نقلى عبارت از رواياتى است كه دلالت بر ارجاع مردم به فقها براى رفع نيازهاى حكومتى (بويژه مسائل قضايى و اختلافات حقوقى) دارد و يا فقها را به عنوان «اُمنا» يا «خُلفا» و «وارثان» پيامبران و كسانى كه مجارى امور بدست ايشان است معرّفى كرده است. درباره سند و دلالت اين روايات بحث هاى فراوانى انجام گرفته كه دراين جا مجال اشاره به آنها نيست و بايد به كتاب‌ها و رساله هاى مفصّل و تخصّصى اين موضوع مراجعه كرد. در ميان اين روايات، مقبوله عمر بن حنظله و مشهوره ابو خديجه و توقيع شريف كه در پاسخ اسحاق بن يعقوب صادر شده بهتر قابل استناد است و به نظر ما تشكيك در سند چنين رواياتى كه از شهرت روايى و فتوايى برخوردارند، روا نيست. و از نظر دلالت هم به نظر ما دلالت آنها بر نصب فقها به عنوان كارگزاران امام مقبوض اليد روشن است و اگر احتياج به چنين نصبى در زمان غيبت بيش تر نباشد كم تر نخواهد بود. بنابراين با سرايت ملاك نصب فقيه در زمان حضور به زمان غيبت، و باصطلاح علمى و فنّى به «دلالت موافقه»،

نصب فقيه در زمان غيبت هم ثابت مى‌شود و احتمال اين كه نصب ولىّ امر در زمان غيبت به خود مردم واگذار شده باشد گذشته از اين كه كوچك ترين دليلى براى آن وجود ندارد با توجّه به ربوبيت تشريعى خداوند (مفاد آيه ان الحكم الاّ للّه و دلايل ديگر) سازگار نيست و هيچ فقيه شيعه‌اى (جز در اين اواخر) آن را به عنوان يك احتمال هم مطرح نكرده است.

1ـ روايتى كه در بين فقهاء به «توقيع شريف» مشهور است. اين توقيع را عالم بزرگ و كم نظير شيعه، مرحوم شيخ صدوق در كتاب اكمال الدين خود آورده است. اين توقيع در واقع پاسخى است كه حضرت ولى عصر امام زمان(عليه السلام) در جواب نامه اسحاق بن يعقوب مرقوم داشته اند. اسحاق بن يعقوب در اين نامه سؤالاتى را به محضر شريف آن حضرت ارسال داشته كه از جمله آنها اين است كه در مورد «حوادث واقعه» كه در زمان غيبت پيش خواهد آمد وظيفه ما چيست؟ آن حضرت در اين باره مى‌فرمايند:

وَ اَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةِ فَارْجِعُوا فِيهَا اِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَاِنَّهُمْ حُجَّتِى عَلَيكُمْ وَ اَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيهِمْ

و امّا رخدادهايى كه پيش مى‌آيد پس به راويان حديث ما مراجعه كنيد زيرا آنان حجت من بر شمايند و من حجت خدا بر آنان هستم. (اكمال الدين، ج 1، ص 483)

 

در مورد توضيح مراد از «حوادث واقعه» كه در متن توقيع شريف آمده بايد بگوييم بسيار بعيد است كه منظور اسحاق بن يعقوب از آن، احكام شرعى و همين مسائلى كه امروزه معمولاً در رساله هاى عمليه نوشته مى‌شود بوده باشد زيرا اوّلا براى شيعيان معلوم بوده كه در اين گونه مسائل بايد به علماى دين و كسانى كه با اخبار و روايات ائمه و پيامبر(عليهم السلام) آشنايى دارند مراجعه كنند و نيازى به سؤال نداشته است. همان‌گونه كه در زمان حضور خود ائمه(عليهم السلام) به علّت مشكلاتى نظير دورى مسافت و امثال آنها كه وجود داشته امامان شيعه مردم را در مورد مسائل شرعى به افرادى نظير يونس بن عبدالرحمن، زكريا بن آدم و امثال آنان ارجاع مى‌دادند. همچنين نوّاب اربعه در زمان غيبت صغراى امام زمان(عليه السلام) (كه هر چهار نفر آنان از فقها و علماى دين بوده اند) گواه روشنى بر اين مطلب است؛ وخلاصه اين مسأله براى شيعه چيز تازه‌اى نبوده است. و ثانياً اگر منظور اسحاق بن يعقوب از حوادث واقعه، احكام شرعى بود قاعدتاً بايد تعبيراتى نظير اين كه «وظيفه ما در مورد حلال و حرام چيست؟» و يا «در مورد احكام الله چه تكليفى داريم؟» و مانند آنها را بكار مى‌برد كه تعبير شايع و رايجى بوده و در ساير روايات هم بسيار بكار رفته است و به هر حال، تعبير «حوادث واقعه» در مورد احكام شرعى به هيچ وجه معمول و متداول نبوده است. و ثالثاً اصولا دلالت الفاظ، تابع وضع آنهاست و كلمه «حوادث واقعه» به هيچ وجه از نظر لغت و دلالت وضعى به معناى احكام شرعى نيست بلكه معناى بسيار وسيع ترى دارد كه حتماً شامل مسائل و مشكلات و رخدادهاى اجتماعى نيز مى‌شود.بنابراين، سؤال اسحاق بن يعقوب از محضر حضرت ولى عصر(عليه السلام) در واقع اين است كه در مورد مسائل و مشكلات اجتماعى جامعه اسلامى كه در زمان غيبت شما پيش مى‌آيد وظيفه ما چيست و به چه مرجعى بايد مراجعه كنيم؟ و آن حضرت در جواب مرقوم فرموده‌اند كه در اين مورد به «راويان حديث ما» مراجعه كنيد. اكنون ببينيم مراد از «راويان حديث» چه كسانى هستند.

ممكن است كسى بگويد منظور از «راويان حديث» هر كسى است كه مثلاً كتاب اصول كافى يا وسائل الشيعه يا هر كتاب روايى ديگر را بر دارد و احاديث و روايات آن را براى مردم بخواند و نقل كند. امّا با اندكى دقّت و توجّه معلوم مى‌گردد كه اين تصوّر درست نيست. زيرا كسى كه در زمان ما مى‌خواهد از قول پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا امام صادق و ساير ائمه(عليهم السلام) حديث و روايتى را نقل كند بايد به طريقى احراز كرده باشد كه اين حديث واقعاً از پيامبر يا امام صادق يا امام ديگر است، و در غير اين صورت حق ندارد و نمى‌تواند بگويد امام صادق چنين فرموده و اگر در حالى كه آن حديث و روايت به هيچ طريق معتبرى برايش ثابت نشده معهذا آن را به امام صادق و يا ساير ائمه و معصومين(عليهم السلام) نسبت دهد از مصاديق كذب و افتراى بر پيامبر و امامان خواهد بود كه گناهى بزرگ است. به عبارت دقيق تر، اگر كسى بخواهد حديثى را از پيامبر يا امامى نقل كند حتماً بايد بتواند بر اساس يك حجّت و دليل شرعى معتبر آن را به امام معصوم نسبت دهد. و واضح است كه اين گونه نقل حديث كردن نياز به تخصّص دارد و تخصّص آن هم مربوط به علم پزشكى يا مهندسى يا كامپيوتر و ساير علوم نيست بلكه مربوط به علم فقه است و «فقيه» كسى است كه از چنين تخصّصى برخوردار است. بنابراين، مقصود از «راويان حديث» در واقع همان فقها و علماى دين هستند.

با توجّه به توضيحى كه درباره دو واژه «حوادث واقعه» و «رواة حديث» داديم اكنون معناى توقيع شريف اين مى‌شود كه امام زمان(عليه السلام) فرموده‌اند «درباره مسائل و مشكلات و رخدادهاى اجتماعى كه در زمان غيبت من در جامعه اسلامى پيش مى‌آيد به فقها و علماى دين مراجعه كنيد زيرا آنان حجّت من برشمايند و من حجّت خدا بر آنان هستم.» و دلالت چنين جمله‌اى بر ولايت فقيه در زمان غيبت بسيار روشن و واضح است.

2ـ روايت ديگرى كه مى‌توان در اثبات ولايت فقيه به آن استناد كرد حديثى است كه به مقبوله عمربن حنظله مشهور است. در اين حديث، امام صادق(عليه السلام) در بيان تكليف مردم در حلّ اختلافات و رجوع به يك مرجع صلاحيت دار كه حاكم بر مسلمين باشد چنين مى‌فرمايد:

«... مَنْ كَانَ مِنْكُمْ قَد رَوَى حَِديثَنَا وَ نَظَرَ فِى حَلاَلِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ اَحْكَامَنَا فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَاِنِّى قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيكُمْ حَاكِماً فَاِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَم يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَاِنَّمَا اِسْتَخَفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَ عَلَيْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَيْنَا كَالرَّادِّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ

... هر كس از شما كه راوى حديث ما باشد و در حلال و حرام ما بنگرد و صاحب نظر باشد و احكام ما را بشناسد او را به عنوان داور بپذيريد. همانا من او را حاكم بر شما قرار دادم. پس هر گاه حكمى كرد و از او قبول نكردند، حكم خدا را سبك شمرده‌اند و ما را رد كرده‌اند و آن كس كه ما را رد كند خدا را رد كرده و رد كردن خدا در حدّ شرك به خداى متعال است. (اصول كافى، ج 1، ص 67)

 

بديهى است كه عبارت «قَد رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِى حَلاَلِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ اَحْكَامَنَا» در اين حديث جز بر شخصى كه فقيه و مجتهد در احكام و مسائل دين باشد قابل تطبيق نيست و قطعاً منظور امام(عليه السلام) فقها و علماى دين هستند كه آن حضرت ايشان را به عنوان حاكم بر مردم معرّفى كرده و حكم فقيه را نظير حكم خويش قرار داده است؛ و بديهى است كه اطاعت حكم امام معصوم(عليه السلام) واجب و الزامى است. بنابراين، اطاعت حكم فقيه نيز واجب و الزامى است و همانگونه كه خود امام(عليه السلام) فرموده، رد كردن و قبول نكردن حاكميت و حكم فقيه به منزله نپذيرفتن حاكميت امام معصوم(عليه السلام) و استخفاف به حكم ايشان است كه آن نيز گناهى است بزرگ و نابخشودنى؛ زيرا كه نپذيرفتن حكم امام معصوم(عليه السلام) عيناً رد كردن و نپذيرفتن حاكميت تشريعى خداى متعال است كه در روايت گناه، آن در حدّ شرك به خداوند دانسته شده و قرآن كريم درباره شرك مى‌فرمايد:

اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ(لقمان/ 13)

همانا شرك، ستمى بس بزرگ است.

اِنّ اللَّهَ لاَيَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ(نساء /48)

همانا خداوند اين را كه به او شرك ورزيده شود نمى‌آمرزد و پايين تر از اين حد را براى هر كس كه بخواهد مى‌آمرزد.

بنابراين براساس اين روايت شريف، سرپيچى از حاكميت فقيه و نپذيرفتن حكم او ستمى است بس بزرگ و گناهى است كه خداوند آن را نمى‌بخشد.

اشكالى كه معمولاً در استدلال به اين روايت مطرح مى‌شود اين است كه گفته مى‌شود اين روايت در پاسخ به يك سؤال صادر شده كه راوى از حضرت در مورد اختلافات حقوقى و نزاع هايى كه بين شيعيان پيش مى‌آيد سؤال مى‌كند كه وظيفه ما چيست؟ آيا به همين تشكيلات قضايى و قضاتى كه در دستگاه حكومت غاصب عبّاسى وجود دارند مراجعه كنيم يا وظيفه ديگرى داريم؟ و حضرت در پاسخ به چنين سؤالى اين فرمايش را فرموده اند؛ و مقبوله عمربن حنظله در واقع مربوط به مسأله قضاوت و اجراى احكام قضايى اسلام است كه تنها بخشى از مسائل حكومت است در حالى كه بحث ولايت فقيه مربوط به كلّ حكومت و اجراى تمامى احكام اسلام و حاكميت فقيه بر تمامى شئون جامعه اسلامى است. بنابراين اگر هم اين روايت را قبول كنيم و در سند آن مناقشه و اشكال نكنيم، اين روايت فقط حق حاكميت و دخالت در امور قضايى را براى فقيه اثبات مى‌نمايد و بيش تر از اين دلالتى ندارد.

امّا در پاسخ به اين اشكال مى‌توان گفت كه اوّلا درست است كه سؤال راوى از مورد خاص (مسأله قضاوت) بوده امّا در فقه مشهور است كه مى‌گويند همه جا اين طور نيست كه خصوصيت سؤال باعث شود كه پاسخ فقط اختصاص به همان مورد و محدوده داشته باشد و موارد ديگر را شامل نشود بلكه ممكن است گرچه از يك مورد خاص سؤال شده امّا پاسخى كه داده شده عام و كلّى باشد. مثلاً در باب نماز، روايات فراوانى داريم كه راوى سؤال مى‌كند مردى در حال نماز خواندن است و چنين و چنان مى‌شود و... در مورد اين روايات هيچ فقيهى نگفته و نمى‌گويد پاسخى كه امام معصوم (عليه السلام) در جواب اين قبيل سؤالات داده فقط حكم مرد نمازگزار را بيان مى‌كند و اگر همين مسأله عيناً براى زن نمازگزارى پيش بيايد ديگر حكم آن از اين روايت استفاده نمى‌شود و بايد روايت ديگرى پيدا كنيم. بلكه برخورد فقها با اين قبيل روايات اين گونه است كه با اين كه در اين قبيل روايات از مورد خاص، يعنى مرد نمازگزار، سؤال شده امّا حكمى را كه حضرت در پاسخ فرموده مربوط به هر نمازگزارى اعمّ از زن و مرد مى‌دانند.

و ثانياً در مقبوله عمربن حنظله فرموده چنين كسى را (رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِى حَلاَلِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ اَحْكَامَنَا) بر شما حاكم قرار دادم و نفرموده او را قاضى بر شما قرار دادم و بين اين كه بفرمايد «جعلته عليكم حاكما» تا اين كه بفرمايد «جعلته عليكم قاضياً» تفاوت وجود دارد و عموميت و اطلاق واژه «حاكم» همه موارد حكومت و حاكميت را شامل مى‌شود.

به هر حال با توجّه به ادلّه عقلى و نقلى كه نمونه‌اى از آن‌ها ذكر گرديد به نظر ما ترديدى در اين مسأله وجود ندارد كه در زمان غيبت امام معصوم(عليه السلام) تنها فقيه جامع الشرايط است كه از طرف خداى متعال و امام معصوم (عليه السلام) حق حكومت و حاكميت براى او جعل شده و اذن اِعمال حاكميت به او داده شده است و هر حكومتى كه فقيه در رأس آن نباشد و امور آن با نظر و اذن او اداره نشود هر چه و هر كه باشد حكومت طاغوت است و كمك كردن به آن نيز گناه و حرام است. همان‌گونه كه اگر در زمانى فقيه جامع الشرايطى بسط يد پيدا كرد و شرايط براى او فراهم شد و تشكيل حكومت داد به حكم ادلّه‌اى كه گفتيم، اطاعت او واجب و تخلّف از حكومت و حاكميت او حرام است زيرا امام (عليه السلام) فرمود فهو حجّتى عليكم: پس او حجت من بر شماست. و يا فرمود:پس هرگاه حكمى كرد و از او نپذيرفتند، حكم خدا را سبك شمرده‌اند و ما را رد كرده اند. نظير اين كه اگر در زمان حكومت اميرالمؤمنين (عليه السلام) آن حضرت شخصى را براى حكومت يك منطقه منصوب مى‌كرد اطاعت او واجب بود و مخالفت با او مخالفت با اميرالمؤمنين (عليه السلام) محسوب مى‌شد. مثلاً اگر آن حضرت مالك اشتر را براى حكومت مصر فرستاد كسى حقّ مخالفت با فرمان مالك را نداشت و نمى‌توانست بگويد با اين كه مى‌دانم على (عليه السلام) مالك را تعيين كرده و به او فرمان حكومت داده اما بالاخره چون مثلاً مالك معصوم نيست و خودِ على نيست پس اطاعت از مالك اشتر لزومى ندارد و با اين كه مالك در محدوده حكومت خود دستورى داده و قانونى وضع كرده من مخالفت مى‌كنم و هيچ اشكال شرعى هم ندارد. بديهى است كه چنين استدلال و سخنى باطل و غلط است و مخالفت با مالك اشترى كه از جانب على براى حكومت نصب شده قطعاً جايز نيست. مفاد ادلّه‌اى هم كه ذكر گرديد دقيقاً همين است كه فقيه در اين زمان نماينده و منسوب از طرف خدا و امام زمان (عليه السلام) است و همان‌گونه كه خودِ امام (عليه السلام) نيز فرمود مخالفت با او شرعاً جايز نيست.

خلاصه ای از فصل 4 کتاب نگاهی گذرا به ولایت فقیه آیت الله مصباح یزدی

مطالب مرتبط: اثبات ولايت فقيه و ادله عقلی

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 15:15  توسط محمد امین  | 

ولايت تكوينى و ولايت تشريعى

شايد نيازى به تذكر نداشته باشد كه مراد از «ولايت فقيه» ولايت تكوينى نيست بلكه آن چه در صدد اثبات آن هستيم ولايت تشريعى فقيه است. ولايت تكوينى كه به معناى تصّرف در عالم وجود و قانون مندى هاى آن است اساساً مربوط به خداى متعال است كه خالق هستى و نظام خلقت و قوانين حاكم بر آن است.

مسأله‌اى كه در ارتباط با اداره امور جامعه، هم براى پيامبر و امام معصوم و هم براى فقيه وجود دارد بحث «ولايت تشريعى» آنهاست؛ يعنى همان چيزى كه در آياتى از قبيل «اَلنَبِىُّ اَْولَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» و در رواياتى از قبيل «مَنْ كُنْتُ مُولاَهُ فَهَذَا عَِلىٌ مَوْلاَهُ» به آن اشاره شده است. ولايت تشريعى يعنى ولايت قانونى؛ يعنى اين كه فردى بتواند و حق داشته باشد از طريق جعل و وضع قوانين و اجراى آنها در زندگى مردم و افراد جامعه تصرّف كند و ديگران ملزم به تسليم در برابر او و رعايت آنها باشند. معناى «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» اين است كه تصميمى را كه پيامبر براى يك فرد مسلمان يا جامعه اسلامى مى‌گيرد لازم الاجراست و بر تصميمى كه خود آنها درباره مسائل فردى و شخصى خودشان گرفته باشند مقدّم است و اولويّت دارد. ولايت فقيه به معناى قيموميت بر مجانين و سفهانيست بلكه حقّ تصرّف و حقّ تشريع و قانون گذارى و تصميم گيرى و اجرايى است كه در مورد اداره امور جامعه و مسائل اجتماعى براى فقيه قائل مى‌شويم و از اين نظر او را بر ديگران مقدّم مى‌دانيم و از آن جا كه حقّ و تكليف با يكديگر ملازم و هم آغوشند، وقتى چنين حقّى را براى فقيه اثبات مى‌كنيم ديگران ملزم و مكلّف به رعايت اين حق و اطاعت از تصميم‌ها و دستورات و قوانين او هستند. به همين دليل مى‌گوييم بر اساس «النبىّ اولى بالمؤمنين من انفسهم» اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به فردى دستور بدهد كه به جبهه برود اگر چه خودش شخصاً مايل نباشد بايد اطاعت كند.

شواهد متعدّدى هم در اين باره وجود دارد كه يكى از معروف ترين آنها قضيه تنباكو و حكم مرحوم ميرزاى شيرازى است. همه شيعيانى كه در آن زمان زندگى مى‌كردند چون اعتقادشان بر اين بود كه علما و مجتهدين جانشين امام زمان(عليه السلام) هستند و اگر جانشين امام چيزى بگويد اطاعت آن لازم است، وقتى كه مرحوم ميرزاى شيرازى فرمود «اليوم استعمال تنباكو حرام و مخالفت با امام زمان(عليه السلام) است» همه قليانها را زدند و شكستند. و حتّى همسر ناصر الدين شاه نيز قليان را از دست او گرفت و انداخت و شكست و به ذهن هيچ كس نيامد كه چطور شد؟ تا ديروز كه استعمال تنباكو حلال بود و اشكالى نداشت؛ مگر حلال و حرام خدا هم عوض مى‌شود و... بلكه همه، حتّى علما و مراجع و كسانى كه خودشان صاحب فتوا بودند خود را ملزم به رعايت اين حكم ميرزاى شيرازى دانستند.

ولايت فقيه؛ تقليدى يا تحقيقى

از آن جهت كه مسأله ولايت فقيه دنباله بحث امامت است لذا گاهى گفته مى‌شود اين مسأله از «مسائل كلامى» و از مباحث مربوط به «علم كلام» است. پس از اثبات نبوّت در علم كلام، اين سؤال پيش مى‌آيد كه «بعد از پيامبر اسلام مسأله رهبرى و جامعه اسلامى چه مى‌شود؟» و بدنبال اين سؤال بحث امامت مطرح مى‌گردد و شيعه برطبق ادلّه‌اى كه دارد حقّ رهبرى جامعه را پس از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) با امام معصوم مى‌داند. بدنبال اثبات امامت امام معصوم اين سؤال مطرح مى‌شود كه «در زمانى مثل زمان ما كه عملا دسترسى به امام معصوم وجود ندارد تكليف مردم و رهبرى جامعه اسلامى چيست؟»
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 10:38  توسط محمد امین  | 

در اين جا مخاطب ما فقط وهّابيان تندرو هستند و موارد اختلاف بین شیعه و سنی نیست، زيرا زيارت قبور بزرگان اسلام را همه فرق مسلمين ـ جز اين گروه اندك ـ جايز مى شمرند و ما را «قبوريّون» مى نامند!

البتّه بعضى از علماى معروف وهّابى نيز تصريح كرده اند كه زيارت قبر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مستحب است.«بن باز» فقيه معروف وهّابى كه چندى پيش درگذشت طبق گفته جريده «الجزيره» مى گفت: «كسى كه مسجد پيامبر را زيارت كند مستحب است در روضه پيامبر دو ركعت نماز بگذارد، سپس بر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) سلام بگويد و نيز مستحب است به قبرستان بقيع برود و به شهداى مدفون در آن سلام بگويد».

آيا شفاعت خواستن، با مبانى توحيد سازگار است؟

اشتباه مهمّ ديگرى كه در اين جا براى وهّابى ها رخ داده اين است كه شفاعت طلبيدن از اوليا را در درگاه پروردگار، با شفاعت طلبيدن از بت ها ـ همان موجودات بى جان و بى عقل و شعور ـ مقايسه مى كنند!

حال آن كه قرآن مجيد بارها و بارها نشان مى دهد كه پيغمبران الهى در پيشگاه خدا براى گنهكاران شفاعت مى كردند. به عنوان نمونه:

1ـ برادران يوسف بعد از آگاهى از عظمت يوسف و اشتباهات خود، از پدر پيرشان يعقوب تقاضاى شفاعت كردند و او نيز به آنها قول مساعد داد: (قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ * قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ).( سوره يوسف، آيات 97 و 98.)

آيا يعقوب پيامبر مشرك بود؟

2ـ قرآن گنهكاران را به توبه و شفاعت طلبيدن از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)تشويق كرده و مى گويد: «(وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَّحِيماً) ; هر گاه آنها زمانى كه به خويش (به واسطه گناه) ستم مى كردند، به سراغ تو مى آمدند و توبه مى كردند و رسول خدا نيز براى آنها استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند».( سوره نساء، آيه 64.1)

آيا اين سخن تشويق به شرك است؟

3ـ قرآن در مذمّت منافقان مى گويد: «(وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُّسْتَكْبِرُونَ) ; هنگامى كه به آنها گفته شود بياييد تا رسول خدا براى شما طلب آمرزش كند، سرهاى خود را (به عنوان استهزا) تكان مى دهند و آنها را مى بينى كه از سخنان تو اعراض مى كنند و تكبّر مىورزند».( سوره منافقون، آيه 5.)

 آيا قرآن كفّار و منافقان را به شرك دعوت مى كند؟

4ـ مى دانيم قوم لوط كثيف ترين امّت ها بودند. ابراهيم(عليه السلام) شيخ الانبياء درباره آنها شفاعت كرد (از خدا درخواست كرد كه به آنها مهلت بيشتر دهد، شايد توبه كنند) ولى چون قابليّت شفاعت را به خاطر وقاحت بسيار از دست داده بودند، به ابراهيم گفته شد دست از شفاعت آنها بردار! «(فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَى يُجَادِلُنَا فِى قَوْمِلُوط * إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُّنِيبٌ * يَا إِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُود); هنگامى كه ترس ابراهيم (از مشاهده فرشتگان ناشناس) فرو نشست و بشارت (تولّد فرزند) به او رسيد، درباره قوم لوط با ما گفتگو مى كرد (و شفاعت مى نمود) چرا كه ابراهيم بردبار و دلسوز و توبه كار بود. (به او گفتيم) اى ابراهيم از اين (درخواست) صرف نظر كن كه فرمان پروردگارت رسيده و به طور قطع عذاب غير قابل بازگشت به سراغ آنها مى آيد».( سوره هود، آيات 74 تا 76.)

جالب اين كه خداوند از ابراهيم در برابر اين شفاعت عجيب تمجيد كرده و مى گويد: (إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُّنِيبٌ) ولى به او گوشزد مى كند كه در اين مورد كار از كار گذشته و جاى شفاعت باقى نمانده است.

 شفاعت اولياء الله مخصوص حال حيات نيست!

بهانه جويان با مشاهده آيات فوق كه با صراحت قبول شفاعت پيامبران را نشان مى دهد و چاره اى جز قبول آن نيست، به بهانه ديگرى دست زده و مى گويند: اين آيات مربوط به حال حيات آنهاست و نسبت به بعد از وفات دليلى نداريم. به اين ترتيب شاخه «شرك» را رها كرده به شاخه ديگرى مى پرند.

ولى در اين جا اين سؤال مطرح مى شود كه مگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) با رحلتش تبديل به خاك و به كلّى نابود مى شود يا ـ همان گونه كه بعضى از علماى وهّابى در حضور ما اقرار كردند ـ حيات برزخى دارد؟

اگر ندارد، اوّلا : آيا مقام پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مقام شهدا كه درباره آنها (بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)( سوره آل عمران، آيه 169) آمده، پايين تر است؟

ثانياً: آيا در تشهّد نماز كه بر آن حضرت سلام مى فرستيم و همه مسلمانان «السّلام عليك أيّها النّبى...» مى گويند، به يك موجود خيالى سلام مى كنند؟

ثالثاً: آيا شما معتقد نيستيد كه در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) و كنار قبر مطهّر آن حضرت بايد آهسته صحبت كرد، زيرا قرآن مى گويد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ...)( سوره حجرات، آيه 2.)

اين آيه را تابلو كرده و كنار قبر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آويزان نموده ايد؟

اين سخنان ضدّ و نقيض را چگونه قبول كنيم !

رابعاً: مرگ نه تنها پايان زندگى نيست، بلكه تولّد ثانوى و گسترش حيات است، «وَالنَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبِهُوا; مردم خوابند هنگامى كه مردند بيدار مى شوند».( عوالى اللئالى، جلد 4، صفحه 73)

خامساً: در حديث معروفى كه در منابع معتبر اهل سنّت آمده مى خوانيم كه «عبدالله بن عمر» از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه فرمود: «مَنْ زَارَ قَبْرِى وَجَبَتْ لَهُ شَفَاعَتِى; كسى كه قبر مرا زيارت كند شفاعت من بر او حتمى است».( مرحوم علاّمه امينى آن را از 41 كتاب معروف اهل سنّت نقل كرده است! (الغدير، جلد 5، صفحه 93) .)

در حديث ديگرى از همان راوى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «مَنْ زَارَنِى بَعْدَ مَوْتِى فَكَأَنَّمَا زَارَنِى فِى حَيَاتِى; هر كس مرا بعد از رحلتم زيارت كند مثل اين است كه در حياتم مرا زيارت كرده باشد».( همان مدرك قبلی)

بنابراين، فرضيّه تفاوت زمان حيات و ممات، يك پندار واهى بيش نيست.

ضمناً از اطلاق اين احاديث به خوبى استفاده مى شود «شدّ رحال» و حركت به قصد زيارت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مدينه هيچ اشكالى ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:42  توسط محمد امین  | 

در اين جا مخاطب ما فقط وهّابيان تندرو هستند، زيرا زيارت قبور بزرگان اسلام را همه فرق مسلمين ـ جز اين گروه اندك ـ جايز مى شمرند و ما را «قبوريّون» مى نامند!

فقهاى چهارگانه اهل سنّت ـ طبق نقل «الفقه على المذاهب الاربعه» ـ زيارت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بدون اين قيود و شروط مستحب مى دانستند، در اين كتاب چنين مى خوانيم: «زيارت قبر پيامبر از بالاترين مستحبّات است و در مورد آن احاديث متعدّدى وارد شده است». سپس به نقل شش حديث مى پردازد.( الفقه على المذاهب الاربعة، جلد 1، صفحه 590)

سابقه تاريخى

احترام به قبور گذشتگان ـ به خصوص قبور بزرگان ـ سابقه اى بسيار طولانى دارد، از هزاران سال پيش، مردم جهان امواتشان را گرامى مى داشتند، و به قبور آنها ـ به خصوص بزرگانشان ـ احترام مى گذاشتند، كه فلسفه و آثار مثبت اين كار بسيار است.

نخستين فايده بزرگداشت گذشتگان، نگهدارى حرمت اين عزيزان است و قدرشناسى از آنان، يكى از نشانه هاى عزّت و شرف انسانى است، و سبب تشويق جوانان به پيمودن راه آنهاست.

دوّمين اثر، گرفتن درس هاى عبرت از قبور خاموش امّا گوياى آنها، و زدودن زنگار غفلت از آيينه قلب انسان و بيدارى و هشيارى در برابر زرق و برق تخدير كننده دنيا، و كاستن از سيطره هوا و هوسهاست، و به تعبير اميرمؤمنان على(عليه السلام) مردگان بهترين واعظانند.

سوّمين اثر، تسلّى خاطر بازماندگان است، چرا كه مردم در كنار قبور عزيزان خود آرامش بيشترى احساس مى كنند. گويى در كنار خود آنها هستند و اين زيارت ها از شدّت آلام آنها مى كاهد، به همين دليل حتّى براى آنها كه مفقودالاثر هستند، شبيه قبرى درست مى كنند و در كنار آن به ياد آنان هستند.

چهارم اين كه بزرگ شمردن قبور بزرگان پيشين يكى از طرق حفظ ميراث فرهنگى هر قوم و ملّت است، و اقوام روزگار به فرهنگ كهن خود زنده اند. مسلمانان جهان فرهنگ غنى و عظيمى دارند كه بخش مهمّى از آن در قبور و آرامگاه هاى شهدا و علماى بزرگ و پيشروان علم و فرهنگ و به خصوص در مشاهد پيشوايان بزرگ دين نهفته است.حفظ و يادآورى و بزرگداشت آنها سبب حفظ اسلام و سنّت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است.

آيا اين آثار تاريخى با عظمت، فقط به اين گروه اندك تعلّق دارد كه اين گونه بيرحمانه نابود شود يا پاسدارى از آن بايد به دست گروهى از دانشمندان آگاه اسلامى از تمام كشورها سپرده شود؟

پنجمين اثر اين كه زيارت قبور پيشوايان بزرگ دين، و تقاضاى شفاعت در پيشگاه خدا از آنان كه آميخته با توبه و انابه به درگاه الهى است، اثر معنوى فوق العاده اى در تربيت نفوس و پرورش اخلاق وايمان دارد و بسيارى از گنهكاران آلوده، در جوار بارگاه ملكوتى آنان توبه كرده و مى كنند، و براى هميشه اصلاح مى شوند، و صالحان نيز به مقام هاى والاترى از صلاح مى رسند.

 آيا بناى قبور ممنوع است؟

قرن ها بر مسلمانان گذشت و بناهاى تاريخى و معمولى فراوانى بر قبور بزرگان اسلام بنا كردند و به زيارت اين قبور مى آمدند و تبرّك مى جستند و هيچ كس ايرادى نداشت، و در واقع يك اجماع و سيره عملى بر اين كار بود و مخالفتى ديده نمى شد.

تاريخ نويسانى همچون مسعودى در مروج الذهب، كه در قرن چهارم هجرى مى زيست و جهانگردانى مانند ابن جبير و ابن بطوطه كه در قرون هفتم و هشتم مى زيستند، همگى از وجود اين بناهاى باشكوه و پرعظمت در سفرنامه هاى خود خبر داده اند.تا اين كه ابن تيميّه در قرن هفتم و شاگرد او محمّد بن عبدالوهّاب در قرن دوازدهم پيدا شدند و بناى بر قبور را بدعت و حرام و شرك پنداشتند.

 نابود شدن ميراث هاى فرهنگى به دست وهّابيان

در يك قرن گذشته واقعه تلخى در سرزمين وحى روى داد كه مسلمين را از آثار تاريخى اسلامى براى هميشه محروم ساخت و آن حادثه قدرت گرفتن وهّابيّت بود.در حدود 80 سال پيش (سنه 1344) هنگامى كه وهّابى ها در حجاز به قدرت رسيدند، در يك حركت هماهنگ ناپخته، تمام بناهاى تاريخى اسلامى را به بهانه شرك يا بدعت ويران كرده، و با خاك يكسان نمودند.ولى جرأت نكردند به سراغ قبر مطهّر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بروند، مبادا عموم مسلمين بر ضدّ آنها قيام كنند و به اصطلاح اين «مخالفان تقيّه» از ديگر مسلمانان «تقيّه» كردند!

دليل اين كه همه قبور ويران شده جز قبر پاك پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) چيست؟

بهانه ها :

1ـ قبور نبايد مسجد باشد !

گاه مى گويند ساختن بنا بر قبور سبب پرستش قبرها مى شود و اين حديث نبوى گواه بر عدم جواز آن است: «لَعَنَ اللهُ الْيَهُودَ اتَّخَذُوا قُبُورَ أنْبِيَائِهِمْ مَسَاجِدَ; خداوند يهود را لعن كرد زيرا قبور پيامبرانشان را مسجد قرار دادند».( صحيح بخارى، جلد 1، صفحه 110)

ولى بر همه مسلمين
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 1:27  توسط محمد امین  |